* نسیمِ منزلِ لیلی *

* نسیمِ منزلِ لیلی *

لیلی ام


یک عبد
یک همسر
و یک مادر





.

هرچند روزهای پیشین، روزهای سخت و پردردسری بود اما خدای همان روزهای سخت، فرصتی پیش می آورد تا بچه ها تمام بعدازظهر را بخوابند. چای بهارنارنج دم کردم، درخت خرمالو و انار را آب دادم، حیاط را آب پاشیدم و در خنکای ایوان نشستم و کتاب خواندم...
زندگی همین است
پیچیدگی سختی ها و آسانی ها
کاش در همه حال صبور و شکرگذار باشیم...

لیلی بانو

دو سه روز اخیر داشتم کتاب "هنر رضایت از زندگی" را می خواندم. قبل خواندنش هم احساس رضایت از زندگی ام داشتم اما وقتی کتاب را خواندم احساس سبکی و آسودگی فوق العاده ای پیدا کردم. خواندن این کتاب افق های جدیدی را پیش رویم باز کرد. افق هایی از آرامش و رضایت و شکر... خواندنش را توصیه می کنم به همه؛ خصوصا کسانی که رگه هایی از غصه و یأس و نارضایتی در فکر و قلب شان جای گرفته...
هنر رضایت از زندگی
نوشته عباس پسندیده
نشر معارف


لیلی بانو

خواهرم تماس گرفته و می گوید: "شنیدی می خوان یه فیلم از شهید حججی بسازن؟ می خوام همسر تو را معرفی کنم. یه گریم کوچیک کنن مو نمی زنن از هم. فقط حرف من نیست. فلانی و فلانی هم گفته ان. خصوصا توی عکس آخر..."
شب به همسرم گفتم: "دوست داری بازیگری کنی؟" با تعجب نگاهم کرد. قضیه را تعریف کردم. گفت: "من اگر از شباهت برادر دوقلوی شهید حججی هم بودم، به خودم اجازه نمی دادم حتی نقشِ آن مرد بزرگ را بازی کنم، شهید حججی مَرد بود..."
و بغضی که دو سال است نشسته در گلویش...


لیلی بانو

هر وقت جایی صحبت کم آبی و صرفه جویی و بحران آب میشد، با خیال راحت با خودم می گفتم: من که کوتاهی نکردم و همیشه حواسم به درست مصرف کردن آب بوده. لااقل وظیفه ام را انجام داده ام. 

امروز صبح متوجه شدم فشار آب خیلی کم شده. وقتی اینطور می شود یعنی چند دقیقه دیگر آب قطع می شود و معمولاً هم حدود یک ساعت. چند بطری آب برداشتم و مشغول ادامه ی کارهایم شدم. قطعی آب بیشتر طول کشید، حدود سه ساعتی شد و من با همان چند بطری آب همه ی کارهایم را کردم. گوشت های خرد شده را شستم، غذا پختم، خاکشیر خانوم کوچولو را هفت شور کردم و حتی سهمیه ی آب بازی خانوم خانوما را هم لحاظ کردم. داخل قوری کوچولویش آب می ریزد و آن را از قوری می ریزد داخل لیوان، بعد برمی گرداند داخل قوری، دوباره می ریزد داخل لیوان و شاید صد بار این کار را تکرار می کند و هر دفعه مقداریش زمین می ریزد تا تمام شود! 

خلاصه که چنان دقت و ظرافتی در استفاده از آب نشان می دادم که برای خودم هم عجیب بود که اینطور هم می شود صرفه جویی کرد.

بحران آب را جدی بگیریم، ما زن ها نقش مهمی داریم...



لیلی بانو

"خانوم خانوما" را با هزار زحمت و شبکه پویا و لیوان آب بالای سر و قصه های جور واجور خواباندم. پتو را کشیدم رویش و نفس راحتی کشیدم.  نزدیک ساعت سه است و هنوز نماز نخوانده ام. زیر لب برای مادرشوهرم دعا کردم که ناهار امروزمان را فرستاد وگرنه مثل دیشب گرسنه می ماندیم و مجبور بودیم با این گلوهای پر از درد فلافل بخوریم. خانوم کوچولو را می خوابانم کنار سجاده و اسباب بازی جدیدی به دستش می دهم. زود وضو می گیرم و برمی گردم. چه قدر نمازم دیر شده... خانوم کوچولو همکاری کرد و قد نماز ظهر و عصرم آرام آرام بود. انگار بفهمد نماز تمام شده دوباره غر زدن و صداهای پیش از گریه را از سر گرفت. کمی شیرش دادم و تسبیحات حضرت زهرا را در همان حال گفتم و به این فکر کردم که امشب حتما باید چیزی بپزم و زیر لب دعا کردم که کاش خانوم کوچولو هم بخوابد. خوابید. چند دقیقه بعد. لباس ها را ریختم داخل ماشین لباس شویی، شام را بار گذاشتم. کمی خانه را جمع و جور کردم. بچه ها یک در میان توی خواب سرفه می کنند. گلوی خودم درد می کند، گاهی هم پهلوهایم تیر می کشد. همگی با هم مریض شده ایم ولی زندگی جاریست... میان همین سرفه ها و تب ها و غذا نپختن ها... زندگی جاریست و من شکر گذار خداوندی هستم که با ابتلای ما به این بیماری ها یادم انداخت که روزهای قبلش رفته بودم روی دنده ی ناشکری. داشتم کم کم غر می زدم به خدا. حالا راضی ام. راضی به رضایش و شکرگذار نعمت های بی شمارش...



لیلی بانو