* نسیــمِ منزلِ لیــــــلی *

* نسیــمِ منزلِ لیــــــلی *

*  نسیــمِ منزلِ لیــــــلی  *

سلام
لیلی ام

یک عبد
یک همسر
و یک مادر...







 وقتی بچه نداشتم یا حتی قبل تر از آن، وقتی مجرد بودم و جایی بچه ای را می دیدم که آثار خراشی روی صورتش هست به مادرش می گفتم: آخِی، روی صورتش خراش انداخته، ناخن هاش را کوتاه کن! یا مثلا کودکی که دستی، پایی، صورتی از او زخم شده بود به مامان مهربونش می گفتم: الهی... مواظبش باش.

حالا که مادر شده ام؛ و باوجود تمام مراقبت هایم گاهی گلی خانم با ناخنش (که یک میلی متر هم نشده!) صورتش را خراش انداخته یا اتفاق کوچکی افتاده و اثری از آن روی بدنش مانده و کسی به من می گوید: ناخن هاش را کوتاه کن، مراقبش باش و ... ناراحت می شوم. یعنی مثلاً چی که مراقبش باشم؟ یعنی به عقل خودم نمی رسد!! چه تذکرات مسخره ای می دهند! آدم را تحقیر می کنند و ... و خدا نکند که آن فرد تذکر دهنده مادر شوهر یا خواهر شوهر باشد! ناراحتی چند برابر می شود.

 

با کنار هم گذاشتن دو ماجرای بالا، خنده ام می گیرد...

 

چه قدر قضیه ساده است. پشت خیلی از حرف ها، منظوری پنهان نشده. درصد بالایی از دلخوری های ما بی پایه و اساس است. مته به خشخاش حرف هایی می گذاریم که بالای 90 درصدشان بی منظور است و آن درصد کوچک باقی مانده را هم می توان با خوش گمانی رفع و رجوع کرد.

مطمئن باشیم که دود این حساسیت های بی جا اول در چشم خود ما خواهد رفت و گلبرگ های لطیف روحمان را پژمرده خواهد کرد...

وقتی یکی از مهمان ها سر سفره درباره ی بهتر دم کشیدن برنج و جاافتاده تر شدن خورشت و خوشمزه تر شدن سس و باطراوت ماندن سبزی ها راهنمایی مان می کند! وقتی کسی به اینکه لباس بچه کم است و ای وای پهلویش یخ نزند اشاره ای می کند، وقتی دوستی برگ های زرد و خشک شده ی گلدان را جدا می کند و می گوید قشنگیش را می گیره، اینا را جدا کن! به روی همه شان لبخند بزنیم و بگوییم به روی چششششم :)

 

 


لیلی ...

گاهی می نشینم و به گذشته ام فکر می کنم. به مسیر پر پیچ و خمی که پیموده ام...

کودکی ام را که کنار بگذارم و به معصومیت و سادگی هایش دست نزنم می رسم به نوجوانی. همان موقع که آرزوها در سرم بیداد می کرد. شاگرد اول بودم در تمامی مقاطع. هیچ کس حق نداشت نمره ای بالاتر از من بگیرد! همین شد که میان دوست و فامیل از همان موقع لقب دکتر و مهندس و فلان و فلان را می دادند به من. همان سنی که دبیرستانی بودم و توی تمام مسابقات علمی و هنری و ورزشی حرف اول را می زدم. همان موقع که حس می کردم تمام قله های جهان را گذاشته اند تا من فتحشان کنم و تمام اول ها منتظرند تا من به آنها برسم! آن موقع که شیمی را دوست داشتم و در آزمایشگاه مدرسه با پوشیدن روپوش سفید و در دست گرفتن لوله ی آزمایش و انداختن سدیم در آب خودم را یک شیمی دان بزرگ می دانستم. همان موقع بود که عشق ریاضی بودم. از نقاشی و طراحی لذت می بردم. زنگ ادبیات جان تازه می گرفتم. مسائل فیزیک را قورت می دادم. نوشتن انشا لذت بخش ترین تفریحم بود. همان موقع ها که "من" ام خیلی بزرگ شده بود.

 

مرا گذاشتند در چند راهی انتخاب رشته. توی دلم می مردم برای ادبیات. اما چه کسی می فهمید؟ افراد فامیل؟ دوست و آشنا؟ هم کلاسی ها؟ یا مشاور مدرسه؟! همه برای من ریاضی را می پسندیدند چون نمره یک ریاضی دبیرستان بودم. چون توی عرف عجیب و غریب جامعه، شاگرد اول ها اگر رشته ی ریاضی را انتخاب نمی کردند استعدادشان را حرام کرده بودند!! هیچ کس نمی فهمید که روح من وقتی خانم هنرجو دبیر ادبیات اول دبیرستان دارد لیلی و مجنون می خواند چه حالی می کند. خودم اما فهمیدم. ولی جرئت بیانش را نداشتم. جو سنگینی بر علیه خواسته ی دلم حاکم بود. نشد بایستم. نتوانستم مقاومت کنم. صبر کردم...

 

ریاضی خواندم. طبق عادت باز هم شاگرد اول می شدم اما دلم جای دیگری بود. دو سال تاب آوردم. پیش دانشگاهی که رفتم بریدم. از دیفرانسیل متنفر بودم. از فیزیک هم. از شیمی هم. هندسه را فقط کمی دوست داشتم. با وجود تنفر باز هم خواندم و بدتر از همه قوم  و خویشی بودند که منتظر بودند تا دوباره رتبه یکی از آن من شود!کنکور دادم. افتضاح. رتبه ام معمولی شد. انتخاب رشته کردم. بی هیچ اولویت خاصی. همه ی رشته ها را زدم. از مهندسی کامپیوتر و صنایع و معماری و .... تا ریاضی و فیزیک و شیمی... قرعه به فیزیک افتاد. در یک دانشگاه دولتی معمولی. حس خرد شدن داشتم. حس شکست. به روی خودم نیاوردم. و هنوز خیلی ها به آینده درخشان و علمی من امیدوار بودند! رفتم دانشگاه. یک ترم خواندم. حس کردم دارم خفه می شوم. دنیا برایم تنگ بود. رفتم به فکر انصراف. با چاشنی مشورت با خیلی ها. همه ترغیبم کردند به ماندن. راهی هم جز این نداشتم. با حرف و حدیث دوست و آشنا چه می کردم. صبر کردم...

 

ماندم و با تمام سختی تا آخرش را خواندم. وقتی آخرین امتحان را که معرفی به استاد بود و درس تئوری راکتورهای هسته ای بود را در اتاق دانشجویان ارشد دادم و استاد برگه را جلوی چشمانم امضا کرد و پانزده و نیم شدم و نمره ام را در فرم وارد کرد و امضا کرد و داد دستم پله های دانشکده را از طبقه سوم تا پایین دویدم. مثل کسی که دارد فرار می کند. مثل کسی که بعد از چند سال از زندان آزاد شده. از دانشکده که زدم بیرون هوای خنک بهمن ماه خورد توی صورتم. حس کردم که دیگر رها شدم. حالا می توانم بروم سراغ حفظ قرآنم. می توانم بی هیچ نگرانی بروم سراغ قفسه ی کتاب های دوست داشتنی و خوانده نشده ام. می توانم بروم لیلی و مجنون بخوانم و دفتر شعرم را کامل کنم... می توانم نفس بکشم... اما... من دیگر آن نبودم... صبر کردم...

 

هیچ چیز ساده نبود! از اول باید شروع می کردم. تغییر رشته. کدام رشته؟ ادبیات؟ فلسفه؟ علوم ارتباطات؟ علوم قرآن و حدیث؟ حوزه؟ این تغییر رشته را بقیه به چه حسابی می گذاشتند؟ عدم توانایی در ادامه دادن رشته خودم؟ برای خواندن خیلی هاشان باید بروم به شهر دیگری. دور از خانواده و توام با سختی های متفاوت. نکند توقف تحصیل اشتباه بزرگی باشد که وقتی فرصت ها رفت دلم را بسوزاند؟ با من های بزرگ اول دبیرستان که در وجودم بالا و پایین می پرند چه کنم؟ با نگاه های معنی دار برخی دوستان و آشنایان چه کنم که ازدواج یا دینم را مانعی برای رشد تعبیر می کنند.

 

خسته ام. خسته. من از زندگی چه می خواهم؟ مدرک و تحصیلات چه قدر ارزش دارد؟ کسب علم با دانشگاه رفتن چه قدر قرابت دارد؟ فهم و  آگاهی با داشتن تحصیلات دانشگاهی چه ارتباطی دارد؟ فرزندان من در آینده مرا یک مادر تحصیل کرده می خواهند یا یک مادر مهربان و باحوصله؟ جامعه من مذهبی را چطور می خواهد؟ استاد فرزند من در اینده همان هم کلاس ام می شود که با سه تا از پسرهای کلاس می نشست و روی چمن ها درس می خواند؟ من چند سال دیگر که ادامه تحصیل دادم و مدرک بالایی گرفتم آیا همین قدر صبر دارم برای تحمل ناآرامی های یک کودک؟ همین قدر عشق و شور دارم برای زندگی؟

 

فکر کردم. دیگر مشورت نکردم با مشاور و روحانی و استاد و دوست... خودم فکر کردم. دنیای دنی و آخرت جاودان را تصور کردم. تمام گذشته ام را مرور کردم. من به روحیات حساس و شکستنی ام فکر کردم. من زیر و بم عواطف درونی ام را خوب گشتم. من به تمام اتهام هایی که از دوست و آشنا خواهم شنید فکر کردم. من به خانه مان به اشعه طلایی خورشید که از لابه لای کرکره می افتد روی سجاده مخمل و معطر همسرم فکر کردم. من به اشکهای معصومانه ی کودکی تنها و غصه دار فکر کردم. من به مادرم زهرا سلام الله علیه و بوته یاس باغچه مان فکر کردم. . . و تصمیم گرفتم دیگر صبر نکنم تا روزگار با عمر دو روزه و فرصت اندکم هرچه می خواهد بکند...

 

 

 

* تصمیم گرفتم "زن" باشم. بانوی آرامش بخش خانه. بانویی که عظیم ترین رسالتش را همانی می داند که خدا برایش خواسته. هرچند برای خیلی ها عجیب باشد...

 


لیلی ...

کارِ خانه تمام شدنی نیست. یک چرخه ی دائمی و همیشگی که می تواند یک بانو را خیلی خسته و متاصل کند. من خیلی فکر کردم برای رهایی از این خستگی باید چه کرد... به نتایجی رسیده ام.

باید نگاه را الهی کرد. باید با خدا معامله کرد. معامله با خدا خیلی شیرین است. چون یقین دارم خدا به وعده هایش عمل می کند و قدر تمام کارهای حتی خیلی جزئی را هم می داند و هیچ چیز از نظرش پنهان نمی ماند. برای همین برای این روزهای پرکار خانه تکانی، هر روز برای خودم این حدیث را می خوانم:

 

امام صادق علیه السلام از پیامبر عزیز خدا صلی الله علیه و آله روایت می کند: هر زنی که در خانه شوهرش چیزی را برای سامان دادن وضع خانه جابه جا کند، خداوند نظر [رحمت] به او می کند . و هر کس مورد نظر [رحمت] خدا قرار گیرد، خدا عذابش نمی کند.

 

با این حساب اسفند ماه و خانه تکانی اش یک فرصت طلایی ست برای جلب رحمت خدا.

 

 

 

 


لیلی ...


فاطمیه 1433، مصادف با اردیبهشت1391

دانشجوی سال آخر بودم. شدیداً سردرگم و خسته. از همه جا بریده. یک روز عصر نزدیک های غروب توی دانشگاه با دلی گرفته با خودم فکر می کردم و قدم می زدم. "درسم که تمام شد، بخوانم برای ارشد یا نه؟ بخوانم که چه بشود؟ اگر نخوانم مردم چه می گویند؟ استعدادم هدر نمی رود؟ چه قدر دوست دارم بروم حوزه. بی خیال این 4 سال. 22 سالم هم نشده هنوز... یا میشه تغییر رشته داد. بروم علوم ارتباطات بخوانم یا حتی ادبیات که خیلی دوستش دارم. اصلاً بی خیال تمام درس و دانشگاه و حوزه می شوم. می روم کلاس های هنری. می روم با مادرم سرویس آشپزخانه ببینیم و انتخاب کنیم... اگر دوباره سر و کله ی اون خواستگاره پیدا شد. وای خدا چرا هرکار می کنم دلم راضی نمی شود. چرا به دلم نمی نشیند. نکند بابا و مامان با اصرارهایشان خام شوند. نکند من دارم کار اشتباهی می کنم و دل مردم را می شکنم. می گویند پسر خوبی ست اما... وااای خدای من. راه درست کدام است؟ از این سرگردانی ها نجاتم بده." به خودم آمدم و دیدم رسیده ام کنار مزار شهدای گمنام دانشگاه. کفش هایم را در آوردم و از پله ها بالا رفتم. به ستون تکیه دادم و تا توانستم گریه کردم. کمی که سبک شدم بلند شدم و رفتم سر تک تک قبرهای نورانی. 5 شهید گمنام. هم سن و سال خودم بودند. از آنها کمک خواستم. اما انگار آنها مرا فرستادند به در خانه ی دیگری...  چشمم به پوستری افتاد که روی یکی از ستون ها چسبانده شده بود، عکس گریان آقا و جمله ای از ایشان با چنین مضمونی: "من حاجاتم را در طول سال جمع می کنم و در ایام فاطمیه طلب می کنم" فاطمیه بود... دعا کردم. "خدایا به حق حضرت زهرا کمکم کن تا در راهی قرار بگیرم که به تو نزدیکم کند..."

 

فاطمیه 1434، مصادف با فروردین 1392

تازه عروس بودم. یک ماه هم از عروسی ام نمی گذشت.  آقای داماد رفته بود به شهری دور. پدرشوهر و مادرشوهر هم رفته بودند مکه. من بودم و خواهر شوهر مجردم. یکی از اقوام دعوت مان کردند مهمانی. شب پیش هم، آنجا بودیم. می خواستند تنها نباشیم. فاطمیه بود. ما باید تصمیم می گرفتیم که برویم به مهمانی یا مسجد. یک شب بارانی بود. آسمان عجیب می بارید. راهی مسجد شدیم برای عزای حضرت مادر. دعای فاطمیه سال قبلم به اجابت رسیده بود. توی این یک سالی که گذشته بود مسیر زندگی ام کاملاً روشن شده بود. درباره ادامه تحصیل تصمیم گرفته بودم. ازدواج کرده بودم. از انتخابم یا بهتر بگویم انتخاب خدا برایم، راضی بودم.

 

فاطمیه 1435، مصادف با فروردین 1393

باردار بودم. با همسرم رفته بودیم مسجد برای مراسم شب های فاطمیه. تمام مدت روضه دستم روی شکمم بود. دعا می کردم برای سلامتی اش. برای صالح بودنش. او را به دعا از خدا خواسته بودیم. قرآن باز کرده بودیم. صفحه 55 آمده بود. برای مادر و محسنش اشک می ریختم و دعا می کردم...

 

فاطمیه 1436، مصادف با اسفند1393

بارداری دومم بود. اولین بارداری ثمر نداده بود. روزهای سختی را پشت سر گذاشته بودم و باز هم روزهای سختی بود... ظهر بود. پای تلویزیون بودم. برنامه سمت خدا بود. درباره حضرت زهرا می گفتند. درباره ی مظلومیتش. درباره ثواب روضه گرفتن برای او. درباره اثر اشک ریختن برای غمش. تصمیم گرفتم شب بروم مسجد. بروم و دعا کنم تا تجربه ی تلخ قبلی تکرار نشود. بروم بگویم من پارسال توی مجلس شما دعا کردم، انتظار نداشتم چنین پیشامدی را. ساعتی نگذشته بود. حالم بد شد. خیلی بد. آن قدر که نمی توانستم بروم مسجد. اجازه ی شرعی اش را هم نداشتم. بچه ام داشت از دستم می رفت... فاطمیه بود... دلم حسابی شکست. متوسل شدم به دستان پرمهر مادرم. نذر کردم. این فرزند را برای ما سالم و صالح حفظ بفرما. توی خانه مان روضه می گیریم برای شما. شش روز. سه روز فاطمیه اول و سه روز فاطمیه دوم. تا وقتی توان در بدن داریم. تا وقتی زنده ایم...

 

فاطمیه 1437، مصادف با اسفند1394

دخترم 7 ماهه شده. الحمدالله که هم نام مادر است. وقت ادای نذر شده. خانه رنگ بوی عزای مادر گرفته. از چند روز پیش همه جا را مرتب کرده ایم. سیب سرخ و خرما گرفته ایم. قند و چای و هل گذاشته ام دم دست. پرچم مشکی زده ایم. لباس مشکی بر تن کرده ایم. از این پس خاطره مشترکی از فاطمیه ی هر سال داریم. روضه می گیریم در خانه مان...

 

 


لیلی ...


به خانه که می آیی کیف لپ تاپ را می گذاری کنار در (که جایش آنجا نیست). کتت را می گذاری روی اپن. کتاب ها را هم همین طور . جوراب هایت را هم مچاله می کنی می اندازی یک گوشه. مطمئنم کفش هایت هم داخل جاکفشی نگذاشته ای و اگر بخواهی بروی یک دوش بگیری برای رفع خستگی حوله ات را پرت می کنی روی تخت. شروع می کنم به غر زدن. "از صبح یک دقیقه بیکار نیستم برای مرتب کردن خونه؛ ببین توی 5 دقیقه چه ریخت و پاشی کردی؟!" تو لبخند می زنی...

می خواهی بروی مسجد. پیراهنت را عوض می کنی. چهره ام را یه جور ناراحتی می کنم که "اگه گذاشتی سبد لباس کثیف ها دو روز خالی بمونه. پیرهنت را که دو روز بیشتر نپوشیدی! صبح دلم نیومد پیرهن سفید و شلوار شیری رنگت را بندازم تو ماشین لباس شویی. گفتم رنگش کدر میشه. با دست شستم. ببین پوست دستم رفته." دستم را می گیری، می بوسی و به نشانه تشکر، لبخندِ غمگینی می زنی...

شام را که خوردیم با حالت خستگی می گویم: "من خیلی خسته م. امشب زود می خوابم." نمی گویی که "منم خسته م اما نمی تونم زود بخوابم. باید برای فردا از این برنامه ای که نوشتم هرجور شده اجرا بگیرم" در عوض لبخند می زنی و تایید می کنی که چه قدر خسته ام و چه قدر مراقبت از یه بچه ی شیطون انرژی می گیره.

تو می نشینی پای لپ تاپ و من می خوابم. نفهمیدم کی آمدی و خوابیدی. فقط نصفه شب نگاهت کردم که چه قدر عمیق خوابیده ای. جوری که انگار کوه کنده ای...!

قبل اذان بیدار می شوی. می روی مسجد. وقتی برمی گردی حتی فرصت صبحانه خوردن نداری چه برسد به چرت کوتاهی. انگار نه انگار که خسته ای و کسر خواب داری. برایت لقمه می گیرم تا توی راه بخوری. لبخند می زنی و خداحافظی می کنی...

 

تو که می روی خانه غرق سکوت می شود. دخترک آرام خوابیده. پرده ها را هنوز کنار نزده ام. خانه آرام و تاریک است. جان می دهد برای دوباره خوابیدن. دخترک توی خواب جابه جا شده و آمده روی پتوی من. از ترس بیدار شدنش بی خیال پتوی خودم می شوم. پتوی تو را می کشم روی سرم.

چه قدر بوی تو را می دهد... بوی عطرت، بوی خستگی هایت، بوی تمام نخوابیدن هایت.

تو چه قدر صبوری... چه قدر غر نمی زنی. چه قدر بی منت تلاش می کنی.

کاش دیشب بود و هنوز این پتوی سبز مغز پسته ای رویت بود و آرام خوابیده بودی. همان خواب عمیق که انگار از کوه کندن آمده ای... اما نه... تو کوهکن نیستی فرهاد! چون من شیرین نیستم. من تلخم. غرغرو و پرمنّت. تو مجنونی. داری کوهی عظیم را حمل می کنی. کوهی از مسئولیت و مهر. و من یک لیلیِ بد هستم. خیلی بد... :((

کاش دیشب بود مجنونم تا وقتی در خوابی عمیق فرو رفته بودی پیشانی ات را آرام می بوسیدم و توی گوشت زمزمه می کردم:

"خیلی مَردی مَرد... مرا ببخش لطفا..."

 


لیلی ...

سلام، سلام چهره ی مهربان و دوست داشتنی ام. سلام چین هایی که کم کم دارند روی صورت نازت خودنمایی می کنند. دلم برایت تنگ است. دل تنگی حس مانوس من است وقتی یاد خانه ی پدری می کنم. من و تو خیلی با هم رفیق بودیم. خیلی به هم شبیه بودیم. خودت می گفتی به تو کشیده ام. می گفتی احساساتی تر از بقیه ی دخترهایت هستم. اینجا همه چیز خوب است. مبادا دلت را برای غصه ای از من بیازاری. خوب کدبانویی شده ام! دست پرورده ی خودت. آشپزی ام خوب است؛ یعنی بد نیست البته از شما چه پنهان فسنجان دیشبم کمی ته مزه اش تلخ می زد. به گمانم از گردوهایش باشد. و هنوز که هنوز است نفهمیده ام برای دو نفر آدم چه قدر ماکارونی باید پخت که زیاد نشود! با تمام اینها آشپزی ام خوب است. همسرم دوست دارد. می خورد و لبخند می زند و می گوید خوب پخته ای خانوم. مهربان است. همان طور که تو برایم دعا کردی، که چون دل نازکی و زود رنج خدا کند که همسفرت مهربان باشد و مواظب دل نازکت. هست مادر ، هست. من اما تو را کم دارم...

باورت می شود یاد گرفته ام این همه از تو دور باشم! منی که اگر صبح تا عصری را در دانشگاه سپری می کردم وقتی می آمدم تنگ در آغوشت می فشردم که "وای چه قدر دلم تنگ شده بود". یادت هست مادرم غصه می خوردی که این همه درس و حساب و کتاب و فعالیت یک طرف، دختر باید هنر داشته باشد! و من در خانه ی پدری هیچ کلاس هنری را تجربه نکردم! حالا اما هنرمند شده ام. توی همین مدت کوتاه. بعضیش را با کلاس رفتن و باقی را خودم. خود خودم. می جوشد از درونم و روی سرانگشتانم خلق می شود؛ انگار از وقتی دنیا آمدم بلد بودمشان! هفته ی پیش برای خودم یک مانتوی آبی رنگ دوختم. پریروز هم رفتم پاساژ آزادی کاموای سبز خریدم تا برای شوهرم شال گردن ببافم. با گل های رز خشک شده و قاب های فیروزه ای کاشی مانند خانه ام را تزئین می کنم، گاهی هم با مهره های نقره ای تراشه چیزی می بافم.

آه مادرم. حس غریبی دارم. آغوش تو را کم دارم. دلم هوای تو و هنرهایت را کرده. دلم هوای آشپزخانه و انبار خانه را کرده! عطر ترشی هایت، طعم مرباهایت، هنرمندانه و تمیز گوجه خشک کردن، انگور بند کردن، برگ هلو و زرد آلو خشکاندن، قالی نقش ترنج بافتن، کوفته تبریزی پختن، حسن یوسف قلمه زدن، نان ولایتی پختن.... آه عطر گندم زارهای طلایی میان دستان تو جان می گرفت روح خانه. چه قدر حواسم نبود به این همه هنرت... و به هنرهای دیگر و بزرگ ترت، به صبر و بزرگواری که با زحمت دخترها را بزرگ کنی، هنر و مهربانی و لطافت و نجابت یادشان دهی و دست آخر تنها بمانی! خواهربزرگ ترمان که سال هاست رفته به شهری دور از تو، ته تغاری ات را هم که کم کم داری عروس می کنی به مقصد پایتخت. منم که اینجا هستم. ببخشید مادر جان شما دختر بزرگ کرده ای برای چه؟ برای که؟ برای اینکه حالا پیش تو نباشیم؟ خنده دار است، نه؟ مرا می بینی مادر؟ من کوچکم. تو را نمی فهمم. دلم مثل دلت دریا نیست. از اقبال بد سنگ هم نیست. کلوخ است! نم نم اشک خیسش می کند، سرد و گرم روزگار خشک! تو اما مثل گل مریمی، مثل شکوفه ی سیب، مثل کوه، مثل دریا، مثل جنگل، مثل آفتاب...

موهایم دلشان تنگ شده که تو شانه بزنی شان. آرام و با حوصله و بعد در حالی که می بافی شان برایم تعریف کنی که وقتی هم سن من بودی موهایت چه قدر بلند بوده. مادرم... مادرم... مادرم... همسفر کربلایم، همراه مسیر مسجد جامع سال های پیشم، رفیقم، انیسم، مهربانم این روزها خیلی به یاد توام و مدام با خودم فکر می کنم یعنی اگر روزی من هم بچه دار شدم می توانم مادری به خوبی تو باشم........؟

لیلی ...

گاهی اوقات، در برخی مقاطع زندگی، آدم عجیب احساس خوشبختی می کند. رضایت کامل از همه چیز، بودن انواع و اقسام نعمت ها، سلامتی، دلخوشی، مهربانی... من وقتی در این مقاطع قرار می گیرم، ته دلم، می ترسم. اندوهگین می شوم، احساس ناامنی می کنم که مبادا از دست بدهم این خوشی ها و نعمت ها را! و خاصیت دنیا همین است... گذرا بودن لذت ها....

زمانی در یکی از این مقاطع بودم، حدود یکی دو ماه بعد عروسی مان که اردیبهشت بود، هوا صاف و آفتابی، آسمان آبی، خوشحال و سلامت، با همسرم رفته بودیم تفریح. مکان بی نظیری پیدا کردیم و نشستیم. بستنی هایمان را خوردیم. گل گفتیم و شنیدیم. شوخی کردیم و خندیدیم. لحظاتی به سکوت گذشت، به نفس عمیق کشیدن، به استشمام هوای بهار. ناگهان ترسیدم! ته دلم خالی شد. یعنی روزی خواهد رسید که حسرت این لحظات را خواهم خورد؟ چرا همیشگی نیست این حال خوش؟! حس کردم برای تسکین اضطرابی که در دلم ایجاد شده بود باید این لحظات را به طریقی الهی کنم. به همسرم گفتم: «بیا دعای فرج بخوانیم» دعای فرج خواندیم و یاد امام زمان کردیم. دلم آرام شد.

دفعه ی بعد، در تفریح بعدی دوباره دعای فرج خواندیم و همین طور دفعات بعد... و الحمدلله تا امروز ادامه داشته. این چنین سنت حسنه ی خواندن دعای فرج در تفریحات و گردش های ما جاری شد.

 

 

 

*سنت های حسنه ی کوچولو را در جای جای زندگی مان جاری کنیم...


لیلی ...


چند سال قبل که در شهری دور از شهر خودم زندگی می کردیم، ساکن یک مجتمع پنجاه واحدی بودیم. به خاطر غریب بودن اکثر ساکنان، روابط همسایگی نسبتا گرم بود. همسایه ی طبقه بالای ما، خانمی بود به اسم منصوره. منصوره همیشه مرتب و تمیز بود، لبخند به لب داشت، بوی خوب می داد، لباس هاس ست و روسری های قشنگ می پوشید. خوب یادم هست توی اولین برخوردم با او، از او خوشم آمد. در اولین بارداری ام و بعد اتفاقی که برایم افتاد و بچه ام سقط شد، همسایه ها دسته دسته می آمدند به دیدارم. حرفهای معمولی می زدند. چطور شد که این طور شد؟ کدام بیمارستان رفتی؟ سردی نخور، استراحت کن.... یک روز منصوره آمد. با همان آراستگی و لبخند همیشگی. روسری یاسی رنگ حریر با گل های ریز فیروزه ای سرش کرده بود. نشست رو به رویم و گفت: «ما یه اصطلاحی داریم تو شهرمون، میگیم جای سوخته، سبزه... منتظر باش و ببین خدا چطور جای سوخته دلت رو سبز می کنه، دامنت رو سبز می کنه. یه فرشته کوچولو هدیه میده بهت...» حرف هایش مثل آب خنک و گوارایی بود بر آتش قلبم٬ انگار یک بغل شکوفه ی بهاری پاشیدند روی درختی خزان زده...

هشت، نه ماه بعد، در بارداری دومم، دوباره بد حال شدم. می رفت تا تجربه تلخ قبلی تکرار شود. زنگ زدم به دکترم. گفت: «نمی خواد بری بیمارستان. از جات تکون نخور. یه نفر رو بگو بیاد توی خونه آمپولت رو بزنه.» شب بود. شب سیزده بهمن. در کدام یک از این پنجاه خانه را بزنیم...؟؟ مستاصل شده بودیم‌. یادم افتاد به منصوره. تماس گرفتم. تزریقات بلد بود. دقایقی بعد آمد به خانه مان. روسری اش یادم نیست اما مطمئنم قشنگ بوده. همان طور با چادر نشست کنار رختخوابم. ساق دست گیپور دستش بود. با آرامش مخصوص خودش مواد را کشید داخل سرنگ و آمپولم را زد. با او درد دل کردم. با بغض بهش گفتم که چه قدر ناامیدم، چه قدر می ترسم، چه قدر خسته ام، چه قدر تنهایم... خندید و با لهجه ی شیرینش گفت: «ناامیدی از شیطونه دختر، ان شالله هیچ طورش نمیشه و سال بعد این موقع داره برات ونگ ونگ می کنه!» به حرفش خنده ام گرفت. خندیدم، بعد مدت ها، از دل سرد و ناامیدم، جوانه های امید رویید...

 

 

 

شب سیزده بهمن سال بعدش، در حالی که گلی خانم شش ماهه داشت ونگ ونگ می کرد، پیام دادم به منصوره و گفتم: «ممنون خاله منصوره ی مهربون که پارسال چنین شبی، به من و مامانم کمک کردی...»  حتما با لبخند پیامکم را خوانده در حالی که بوی خوب میداده و روسری قشنگی سرش بوده... حدود دو سال است منصوره را ندیده ام اما خیلی به یادش هستم. هرچه فکر می کنم یادم نمی آید در آن یکی دو سال همسایگی عصبانیت یا اخمی از او دیده باشم. وجودش سراسر لبخند بود و امید و گمان نیک به خدا. او آدم موثری بود. وجودش اثر بخش و امیدآور بود. منصوره را دوست دارم و منصوره ها را...


لیلی ...


همیشه برایم سؤال بود که داخل این برنج های نیم دانه و شویدهای خشک شده و گوشت های قلقلی شده، چه خاصیت جادویی ای نهفته است که سرماخوردگی زمخت و سمج را مهار می کند. چطور می شود که تمام دیفن هیدرامین ها و پنادرها جواب نمی دهند! حتی بخور بابونه ی مادر بزرگ چاره ساز نمی شود اما قیمه شوربای مامان این قدر دل چسب است و تمام گلودرد و بدن درد و سنگینی سر را فراری می دهد.

حالا که گلی خانم سرماخورده و بی حال و تب دار است، ایستاده ام کنار اجاق گاز و دارم درون قابلمه ای که برنج و شویدش در حال قل خوردن هستند، گوشت قلقلی می کنم و می اندازم و مدام چشمان نگرانم گلی خانمم را می پاید که دارد توی خواب ناله می کند. دعاهایم را زمزمه می کنم و از خدا می خواهم شفایش را در این غذا قرار دهد. دلم قرار ندارد از بی قراری جگر گوشه ام. دعا می کنم؛ مدام دعا می کنم و یاد مامان می افتم...

برنج و شوید و گوشت بی خاصیتت اند! چه روزها که کنار اجاق گاز برایمان دعا کردی مامان...

 


لیلی ...

مشتی نمونه ی خروار...

من طرف دار و عامل به طب اسلامی سنتی هستم، مادرشوهرم خیلی موافق نیست و طب مدرن را کارآمدتر می داند. من نمی خواهم بچه را زود از پوشک بگیرم چون حس می کنم هم آمادگی اش را ندارد و هم چند ماه دیرتر اتفاق خاصی نمی افتد، خواهرشوهرم بچه اش را زود از پوشک گرفته و معتقد است هرچه زودتر باید این کار انجام شود تا بچه راحت شود. ما عروسی هایی که بزن و بکوب و رقص دارد نمی رویم و خواهرشوهر کوچکم می گوید باید مثل بقیه بود و ساز مخالف نزد و نرفتن به این مجالس بی احترامی به صاحب مجلس است و بی ادبی ست. من عاشق نظمم. هرچیزی سر جای خودش باشد. همسرم هم موافق است اما در عمل جور دیگری ست یعنی انگار اصلا بلد نیست خیلی منظم باشد. بخشی از آن پختگی و تکامل که قرار است با زندگی مشترک به دست بیاید، در تعامل با همین اختلاف ها و تفاوت های ریز و درشت است. بعضی شان را باید شنید و نشنیده گرفت، بعضی شان را تغییر داد و بعضی را پذیرفت

آرامش از همین جا آغاز می شود...

 

لیلی ...