نسیمِ منزلِ لیلی

نسیمِ منزلِ لیلی

لیلی ام


یک عبد
یک همسر
و یک مادر




.

وقتی آمدیم این خانه، بعد مدت کوتاهی متوجه شدم همسایه پشتی مان، دو تا بچه زیر شش، هفت سال دارد. اولی دختری ست به اسم ستایش و دومی پسری به نام امیرمحمد. اینها را از سر و صداهایشان متوجه شدم. خیلی از اوقات در حال دعوا و گریه کردن هستند. صدای مادرشان از بچه ها بیشتر می آید. یا در حال حرص خوردن و تهدید بچه هاست و یا در حال دعوا کردن و کتک زدن شان. از پارسال تا الان صدای این مادر و بچه هایش مثل سوهانیست روی اعصابم. از شرایطی که دارند ناراحت و غصه دار می شوم. اصلا در مخیله ام نمی گنجد یک مادر با جگرگوشه هایش این طور برخورد کند. به همسرم می گویم: "چطور ممکن است یک مادر این قدر کم صبر و عصبی باشد. اگر ظرفیت بچه داری ندارد خب بچه دار نشود." دلم برای بچه هایش می سوخت.

***

دوستی دارم هم سن خودم. چند ماه بعد اینکه بچه اول من دنیا آمد، او دومین بچه اش را دنیا آورد. به خاطر مشغله های زندگی خیلی رفت و آمد نداشتیم اما در همان دفعات محدود هم هر وقت به خانه اش می رفتم، ناراحت میشدم. از بس که با بچه هایش بد برخورد می کرد. از بس عصبی بود. از بس روی تمیزی خانه حساس بود و بچه ها را به خاطر ریخت و پاش خانه دعوا می کرد. تا یکی از بچه ها می آمد تکان بخورد، داد و بیدادش بلند میشد. خیلی کم می خندید. بیشتر ناراحت و اخمو بود. در حالی که قبل بچه دار شدن او را به آرام و به اصطلاح ریلکس بودن می شناختم.

***

از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان، مدتی ست به آنچه که از آن می ترسیدم تبدیل شده ام. مادری که عصبی می شود، سر بچه ها داد می زند و مدام حرص می خورد. شدت رفتارم مثل همسایه و دوستم نیست، کم تر است، شاید خیلی کم تر. اما من از همان کم اش هم ناراضی ام. چند دقیقه پیش که هر دو خوابیدند، آرام به صورت معصوم و زیبایشان بوسه زدم و به درگاه الهی استغفار کردم.

خدایا حال که به لطف و فضل خودت به من فرزندانی سالم عطا کردی، کمک کن تا مادری مهربان و صبور برایشان باشم


 


لیلی بانو

دخترک را با هزار زحمت و شبکه پویا و لیوان آب بالای سر و قصه های جور واجور خواباندم. پتو را کشیدم رویش و نفس راحتی کشیدم.  نزدیک ساعت سه است و هنوز نماز نخوانده ام. زیر لب برای مادرشوهرم دعا کردم که ناهار امروزمان را فرستاد وگرنه مثل دیشب گرسنه می ماندیم و مجبور بودیم با این گلوهای پر از درد فلافل بخوریم. گل دختر را می خوابانم کنار سجاده و اسباب بازی جدیدی به دستش می دهم. زود وضو می گیرم و برمی گردم. چه قدر نمازم دیر شده... گل دختر همکاری کرد و قد نماز ظهر و عصرم آرام آرام بود. انگار بفهمد نماز تمام شده دوباره غر زدن و صداهای پیش از گریه را از سر گرفت. کمی شیرش دادم و تسبیحات حضرت زهرا را در همان حال گفتم و به این فکر کردم که امشب حتما باید چیزی بپزم و زیر لب دعا کردم که کاش گل دختر هم بخوابد. خوابید. چند دقیقه بعد. لباس ها را ریختم داخل ماشین لباس شویی، شام را بار گذاشتم. کمی خانه را جمع و جور کردم. بچه ها یک در میان توی خواب سرفه می کنند. گلوی خودم درد می کند، گاهی هم پهلوهایم تیر می کشد. همگی با هم مریض شده ایم ولی زندگی جاریست... میان همین سرفه ها و تب ها و غذا نپختن ها... زندگی جاریست و من شکر گذار خداوندی هستم که با ابتلای ما به این بیماری ها یادم انداخت که روزهای قبلش رفته بودم روی دنده ی ناشکری. داشتم کم کم غر می زدم به خدا. حالا راضی ام. راضی به رضایش و شکرگذار نعمت های بی شمارش... 


لیلی بانو

داشتم با دخترها بازی می کردم. وسط بازی دخترک پای خواهرش را گاز گرفت. آن قدر که جای دندان هایش در پوست لطیف گل دخترم فرو رفته بود و به شدت گریه می کرد. ناخودآگاه رفتم به سمت دخترک. دستم را بالا بردم و زدم روی بازویش... اول شوکه شد و با ترس نگاهم کرد، بعد انگار باورش نشود و فکر کند بازی ست خندید. بعد گریه کرد. نمی توانست هضم کند که چه شده. شاید چون تا الان این قدر جدی کتک نخورده بود. در چند ثانیه تلفیقی از خنده و اشک و تعجب در صورت نازش نقش بسته بود.

جگرم سوخت...

یاد روضه ی اسارت بچه های کوچک تو افتادم ارباب.....

آنها تا به حال کتک نخورده بودند...
لیلی بانو

اردیبهشت یکی از ماه های مورد علاقه و دوست داشتنی برای من است.  شاید تنها اردیبهشتی که دوست داشتم زودتر تمام شود اردیبهشت پارسال بود!  چون با تمام شدنش بدحالی های عجیب غریبم تمام میشد. الهی شکر که ثمر تحمل آن رنج ها این روزهای شلوغ و خسته و در عین حال زیباست.  برای من زیباست که هروقت بچه ها خوابند و میخواهم کمی بخوابم، یکی شان بیدار می شود و مجبور میشوم خیلی زود از اتاق خارجش کنم تا آن یکی را بیدار نکرده!گاهی آن قدر کار دارم که میخواهم بنشینم وسط شان و گریه کنم!  گاهی هر دو با هم گریه می کنند و نمی دانم کدام را آرام کنم.  گاهی دلم فقط چند دقیقه استراحت میخواهد. با تمام اینها این اردیبهشت زیباترین اردیبهشت زندگی ام شده مگر اینکه در سال های بعد اردیبهشتی روی دست این روزها بلند شود.


لیلی بانو

کارِ خانه تمام شدنی نیست. یک چرخه ی دائمی و همیشگی که می تواند یک بانو را خیلی خسته و متاصل کند. من خیلی فکر کردم برای رهایی از این خستگی باید چه کرد... به نتایجی رسیده ام.

باید نگاه را الهی کرد. باید با خدا معامله کرد. معامله با خدا خیلی شیرین است. چون یقین دارم خدا به وعده هایش عمل می کند و قدر تمام کارهای حتی خیلی جزئی را هم می داند و هیچ چیز از نظرش پنهان نمی ماند. برای همین برای این روزهای پرکار خانه تکانی، هر روز برای خودم این حدیث را می خوانم:

 

امام صادق علیه السلام از پیامبر عزیز خدا صلی الله علیه و آله روایت می کند: هر زنی که در خانه شوهرش چیزی را برای سامان دادن وضع خانه جابه جا کند، خداوند نظر [رحمت] به او می کند . و هر کس مورد نظر [رحمت] خدا قرار گیرد، خدا عذابش نمی کند.

 

با این حساب اسفند ماه و خانه تکانی اش یک فرصت طلایی ست برای جلب رحمت خدا.

 

 

 


لیلی بانو

بعد از اولین باری که رفتم سونوگرافی و زل زدم به دهان خانم دکتر تا ببینم چه می گوید و خبر ناخوشایندی به من داد، هرگز این کار را تکرار نکردم. دیگر هیچ وقت به صورت دکتر نگاه نکردم فقط زل زدم به سقف و تصور کردم که سقفی نیست. من دارم نگاه می کنم به آن بالا... کسی آن بالاست که هوایم را دارد، که مرا می بیند و حرف دلم را بی آنکه زبان باز کنم می شنود... در همین افکارم که صدایی می شنوم، ضربانی تند، از قلبی کوچک کمی پایین تر از قلب من؛ آن قدر شورانگیز و اعجازآمیز است که می خواهد ضربان قلبم را نگه دارد این صدا... الحمدلله... الحمدلله... الحمدلله...



* این تجربه را از صمیم قلب طلب می کنم برای تمام زنان منتظر...

لیلی بانو

برای تشکیل پرونده رفته ام. ماما اول کلی غر میزند که چرا دیر آمدی و باید زودتر از اینها می آمدی. بعد می رود سراغ پر کردن فرم های لازم. می پرسد:چندمین بارداری؟ می گویم:سومی. می گوید یعنی الان دو تا بچه داری. جواب می دهم:نه. یکی دارم. اولی نماند...

و غمی سنگین می نشیند روی قلبم... غمی که می دانم هرچند تا بچه هم که داشته باشم، با من خواهد ماند. غمی که از آن صبح غمگین اردیبهشتی شروع شد که او را در بیمارستان حافظ جا گذاشتم...


لیلی بانو

در تمام آن چند سال نوزده بیست سالگی و بعدش که تصور می کردم دارم فکر می کنم، بالا و پایین می کنم، جوانب را می سنجم، رد می کنم یا انتخاب می کنم، بازی خوردم. بله دخترجان در تمام آن لحظات تو پیچیده در یک بازی کودکانه بودی، ساده و سرگرم! غافل از اینکه از همان لحظه ای که دنیا آمدی، در تقدیرت نوشته شد که در یکی از روزهای اواسط تابستان نود و یک، به تو همسری و همسفری عطا می کنیم...

این را تعمیم می دهم به تمام زندگی ام، به تمناهایم، به دست و پا زدن هایم. دوباره درگیر بازی کودکانه ای شده ام. فراموش می کنم گاهی که باید دید چه چیز برایت رقم زده آن مولای بالاسری...

اینها به معنی تلاش نکردن نیست؛ که آدمی زنده است به حرکت و پویایی. اینها را برای خودم یادآوری می کنم تا دلم آرام بگیرد به تسلیم بعد از تلاش. به رضا. به صبر. به سبکباری و دلخوشی. بعضی چیزها را روی پیشانی ات نوشته اند. یا وقتش می رسد و می رسی، یا مولایت نخواسته پس بخند و آرام بگیر...


لیلی بانو

در طی این چند سال خانه داری، هیچ وقت، خانه تکانی جدی و سنگین نداشتم، به این دلیل که خانه ام نیازی به تکاندن و تمییزکاری حسابی نداشته. نه اینکه تصور کنید از آن کدبانوهایی هستم که همیشه خانه شان از تمیزی برق می زند، اتفاقا برعکس، با وجود دخترکم، ظاهر خانه، اکثرا به هم ریخته و پر از اسباب بازی ست اما در عین حال خانه ایست که نیازی به خانه تکانی، به آن معنی که این روزها در بیشتر خانه ها جاریست، ندارد.

بی شک قابل تصور است که چه حس خوب و سبکی ست! :)

و حتما دوست دارید رموز موفقیتم را بدانید!! :))



خیلی ساده است رفقا، در تمام این سالها تلاش کردم با موجی که راه انداخته اند و اکثر زنان را به لطایف الحیل، سوارش کرده اند پیش نروم. اولین قدمش خرید جهیزیه بود. ساده خریدم، خیلی ساده. وسایل لوکس و صرفا تزیینی و اضافه نخریدم و البته که خیلی سخت بود! باید با نگاه های سنگین و معنادار خیلی ها مقابله می کردم، همچنین با قلقلک ها ته دلم که بدش نمی آمد از زرق و برق! حالا خانه ای نسبتا خلوت دارم. لازم نیست مدت زمانی طولانی را به گردگیری و جابه جا کردن و چیدن وسایلی بپردازم که یا فقط برای تزیین اند و یا سالی یک بار مورد استفاده قرار می گیرند.

اهل تنوع دادن های مکرر و افراطی نیستم. لباس تکراری را اگر هنوز خوب و زیبا باشد، بی هیچ ابایی می پوشم. مثلا یکی دو دست مانتو شلوار و کیف را مدتی استفاده می کنم، بعد دور می اندازمشان و یکی دو سری جدید می خرم. این باعث شده بر خلاف اکثر زنان، انبوهی از مانتو و کیف و لباس نداشته باشم. کشوهایم و چوب لباسم، خلوت و منظم اند همیشه. ضمن اینکه اصلا تابع مد نیستم. هر مدل و رنگی که خودم دوست داشته باشم و با معیارهای عقلی و اعتقادی ام بخواند، می خرم و می پوشم. 

هرچیزی در بازار دیدم، صرف اینکه خوشم آمده یا قشنگ است یا ارزان است و حراج شده، نمی خرم. فقط و فقط آنچه لازم است. همیشه وسایل و مواد غذایی مورد نیاز را لیست می کنم و در فروشگاه فقط به سراغ همان ها می روم وگرنه با این بسته بندی های شکیل و اجناس فراوان و زیبا، آدم دلش می خواد همه چیز را کول کند ببرد خانه اش! برای همین از آن مدل کمدها و چمدان هایی که پر است از وسایل و لباس هایی که قرار است در آینده به کار آیند در خانه ام نیست.

هرچند وقت یک بار، یک جای خانه را حسابی تمیز می کنم. یک جای کوچک. مثلا یک هفته سینک ظرفشویی و کابینت زیرش را، یک هفته یکی از کمدها را، هفته بعد جاکفشی را و همین طور تا آخر. در تمام این تمیزکاری های هفتگی تا جایی که ممکن است وسایل اضافه را جدا می کنم. اگر به دردبخور باشد ولی ما از آن استفاده نمی کنیم، به کسی می دهم که به کارش بیاید، اگر به درد بخور نباشد هم که روانه سطل زباله می شود. ایده این مدل تمیز کاری ها را بیشتر از  لینک «لذت کمتر داشتن» که در پیوندهایم هست، گرفته ام، به علاوه یکی از مطالب قدیمی وبلاگ «تو فقط لیلی باش». 


خلاصه که رفقا، حس می کنم در سال های اخیر، مصرف گرایی، تجملات، مدپرستی، رقابت های نابه جا، جهیزیه های سنگین و ... بیش از همه، کمر زنان ما را شکسته است. گرفتار شده ایم. خسته تر و مضطرب تر از همیشه ایم.

 ان شالله در کنار خانه تکانی، دل و ذهن مان را هم بتکانیم و سبک بار شویم ...


لیلی بانو

در پروژه ی خانه تکانی امسال، امروز نوبت گلخانه ی دوست داشتنی ام بود. امروز خیلی با گل و گلدان هایم صحبت کردم. برگ های خشک و زرد شده را به آرامی جدا کردم. برگ های سالم را پاک کردم. زیر گلدانی ها را شستم. آب پاشی کردم... وقتی کارم تمام شد حس تازگی و سبک شدن داشتم. درست مثل همان حسن یوسف مخمل و خوش رنگم که قول داده در سال جدید، بهتر و بیشتر رشد کند!

این روزها مدام منتظر یک باغبانم، که بیاید و برگ های خشکیده و علف های هرز دلم را جدا کند. گرد روحم را بزداید. آب پاشی کند قلبم را... بیاید و با من حرف بزند. بگوید که باید قول بدهی امسال بهتر و بیشتر رشد کنی، قد بکشی، بزرگ شوی، آدم شوی... و خودم خوب می دانم که آن باغبان کسی نیست جز لیلی مهربان درونم، همان نفس هدایت گر و پیامبر درون. باغبانی که خدا از روز ازل برای گل وجودمان برانگیخت...

لیلی بانو

دو سال است خانه تکانی مان زودتر شروع می شود، چون باید زودتر تمام شود. دیگر خانه تکانی مان برای عید نیست، برای شماست. برای مجلس عزای شما مادر جان. دو سال است قبل ایام فاطمیه، خانه را تمیز می کنم به نیت شما. کنیزی می کنم برایتان، هرچند معتقدم حتی خاک کف پای فضه ی شما هم نخواهم شد... دستمال می کشم، شیشه پاک می کنم، فرش می شورم، برای شما که مادری و این روزها خانه ات بی فروغ می شود از رفتنت... فرزندانت غمگین می شوند و کمر همسرت می شکند...

وقتی برای هماهنگی با مداح تماس گرفتم و وقتش پر بود و زمان نامناسبی برای روضه ی ما مشخص کرد، وقتی همه گفتند زمانش خوب نیست و سر ظهر است و کسی نمی آید و از این حرفها، ته دلم قرص قرص بود که مجلس مال من نیست، من فقط کنیزی می کنم این وسط...دیروز همان سر ظهر و وقت نامناسب، خانه مملو از جمعیت بود و دیگ بزرگ آش در حال قل خوردن و من داشتم کتاب حدیث شریف کساء پخش می کردم... کمی بعدتر در حالی که در آشپزخانه، دخترکم را بغل گرفته بودم و موهایش را می بوییدم، همان موقع که روضه خوان، از غم بی مادری زینب چهارساله می گفت، خیره شدم به پرچم «یا فاطمه زهرا» ی نصب شده به دیوار و دلم شکست... کنیزی ام را می پذیرید؟ قبولم می کنی مادر؟


 

لیلی بانو

همیشه برایم سؤال بود که داخل این برنج های نیم دانه و شویدهای خشک شده و گوشت های قلقلی شده، چه خاصیت جادویی ای نهفته است که سرماخوردگی زمخت و سمج را مهار می کند. چطور می شود که تمام دیفن هیدرامین ها و پنادرها جواب نمی دهند! حتی بخور بابونه ی مادر بزرگ چاره ساز نمی شود اما قیمه شوربای مامان این قدر دل چسب است و تمام گلودرد و بدن درد و سنگینی سر را فراری می دهد.

حالا که گلی خانم سرماخورده و بی حال و تب دار است، ایستاده ام کنار اجاق گاز و دارم درون قابلمه ای که برنج و شویدش در حال قل خوردن هستند، گوشت قلقلی می کنم و می اندازم و مدام چشمان نگرانم گلی خانمم را می پاید که دارد توی خواب ناله می کند. دعاهایم را زمزمه می کنم و از خدا می خواهم شفایش را در این غذا قرار دهد. دلم قرار ندارد از بی قراری جگر گوشه ام. دعا می کنم؛ مدام دعا می کنم و یاد مامان می افتم...

برنج و شوید و گوشت بی خاصیتت اند! چه روزها که کنار اجاق گاز برایمان دعا کردی مامان...

 


لیلی بانو

چند سال قبل که در شهری دور از شهر خودم زندگی می کردیم، ساکن یک مجتمع پنجاه واحدی بودیم. به خاطر غریب بودن اکثر ساکنان، روابط همسایگی نسبتا گرم بود. همسایه ی طبقه بالای ما، خانمی بود به اسم منصوره. منصوره همیشه مرتب و تمیز بود، لبخند به لب داشت، بوی خوب می داد، لباس هاس ست و روسری های قشنگ می پوشید. خوب یادم هست توی اولین برخوردم با او، از او خوشم آمد. در اولین بارداری ام و بعد اتفاقی که برایم افتاد و بچه ام سقط شد، همسایه ها دسته دسته می آمدند به دیدارم. حرفهای معمولی می زدند. چطور شد که این طور شد؟ کدام بیمارستان رفتی؟ سردی نخور، استراحت کن.... یک روز منصوره آمد. با همان آراستگی و لبخند همیشگی. روسری یاسی رنگ حریر با گل های ریز فیروزه ای سرش کرده بود. نشست رو به رویم و گفت: «ما یه اصطلاحی داریم تو شهرمون، میگیم جای سوخته، سبزه... منتظر باش و ببین خدا چطور جای سوخته دلت رو سبز می کنه، دامنت رو سبز می کنه. یه فرشته کوچولو هدیه میده بهت...» حرف هایش مثل آب خنک و گوارایی بود بر آتش قلبم٬ انگار یک بغل شکوفه ی بهاری پاشیدند روی درختی خزان زده...

هشت، نه ماه بعد، در بارداری دومم، دوباره بد حال شدم. می رفت تا تجربه تلخ قبلی تکرار شود. زنگ زدم به دکترم. گفت: «نمی خواد بری بیمارستان. از جات تکون نخور. یه نفر رو بگو بیاد توی خونه آمپولت رو بزنه.» شب بود. شب سیزده بهمن. در کدام یک از این پنجاه خانه را بزنیم...؟؟ مستاصل شده بودیم‌. یادم افتاد به منصوره. تماس گرفتم. تزریقات بلد بود. دقایقی بعد آمد به خانه مان. روسری اش یادم نیست اما مطمئنم قشنگ بوده. همان طور با چادر نشست کنار رختخوابم. ساق دست گیپور دستش بود. با آرامش مخصوص خودش مواد را کشید داخل سرنگ و آمپولم را زد. با او درد دل کردم. با بغض بهش گفتم که چه قدر ناامیدم، چه قدر می ترسم، چه قدر خسته ام، چه قدر تنهایم... خندید و با لهجه ی شیرینش گفت: «ناامیدی از شیطونه دختر، ان شالله هیچ طورش نمیشه و سال بعد این موقع داره برات ونگ ونگ می کنه!» به حرفش خنده ام گرفت. خندیدم، بعد مدت ها، از دل سرد و ناامیدم، جوانه های امید رویید...

 

 

شب سیزده بهمن سال بعدش، در حالی که گلی خانم شش ماهه داشت ونگ ونگ می کرد، پیام دادم به منصوره و گفتم: «ممنون خاله منصوره ی مهربون که پارسال چنین شبی، به من و مامانم کمک کردی...»  حتما با لبخند پیامکم را خوانده در حالی که بوی خوب میداده و روسری قشنگی سرش بوده... حدود دو سال است منصوره را ندیده ام اما خیلی به یادش هستم. هرچه فکر می کنم یادم نمی آید در آن یکی دو سال همسایگی عصبانیت یا اخمی از او دیده باشم. وجودش سراسر لبخند بود و امید و گمان نیک به خدا. او آدم موثری بود. وجودش اثر بخش و امیدآور بود. منصوره را دوست دارم و منصوره ها را...


لیلی بانو


به خانه که می آیی کیف لپ تاپ را می گذاری کنار در (که جایش آنجا نیست). کتت را می گذاری روی اپن. کتاب ها را هم همین طور . جوراب هایت را هم مچاله می کنی می اندازی یک گوشه. مطمئنم کفش هایت هم داخل جاکفشی نگذاشته ای و اگر بخواهی بروی یک دوش بگیری برای رفع خستگی حوله ات را پرت می کنی روی تخت. شروع می کنم به غر زدن. "از صبح یک دقیقه بیکار نیستم برای مرتب کردن خونه؛ ببین توی 5 دقیقه چه ریخت و پاشی کردی؟!" تو لبخند می زنی...

می خواهی بروی مسجد. پیراهنت را عوض می کنی. چهره ام را یه جور ناراحتی می کنم که "اگه گذاشتی سبد لباس کثیف ها دو روز خالی بمونه. پیرهنت را که دو روز بیشتر نپوشیدی! صبح دلم نیومد پیرهن سفید و شلوار شیری رنگت را بندازم تو ماشین لباس شویی. گفتم رنگش کدر میشه. با دست شستم. ببین پوست دستم رفته." دستم را می گیری، می بوسی و به نشانه تشکر، لبخندِ غمگینی می زنی...

شام را که خوردیم با حالت خستگی می گویم: "من خیلی خسته م. امشب زود می خوابم." نمی گویی که "منم خسته م اما نمی تونم زود بخوابم. باید برای فردا از این برنامه ای که نوشتم هرجور شده اجرا بگیرم" در عوض لبخند می زنی و تایید می کنی که چه قدر خسته ام و چه قدر مراقبت از یه بچه ی شیطون انرژی می گیره.

تو می نشینی پای لپ تاپ و من می خوابم. نفهمیدم کی آمدی و خوابیدی. فقط نصفه شب نگاهت کردم که چه قدر عمیق خوابیده ای. جوری که انگار کوه کنده ای...!

قبل اذان بیدار می شوی. می روی مسجد. وقتی برمی گردی حتی فرصت صبحانه خوردن نداری چه برسد به چرت کوتاهی. انگار نه انگار که خسته ای و کسر خواب داری. برایت لقمه می گیرم تا توی راه بخوری. لبخند می زنی و خداحافظی می کنی...

 

تو که می روی خانه غرق سکوت می شود. دخترک آرام خوابیده. پرده ها را هنوز کنار نزده ام. خانه آرام و تاریک است. جان می دهد برای دوباره خوابیدن. دخترک توی خواب جابه جا شده و آمده روی پتوی من. از ترس بیدار شدنش بی خیال پتوی خودم می شوم. پتوی تو را می کشم روی سرم.

چه قدر بوی تو را می دهد... بوی عطرت، بوی خستگی هایت، بوی تمام نخوابیدن هایت.

تو چه قدر صبوری... چه قدر غر نمی زنی. چه قدر بی منت تلاش می کنی.

کاش دیشب بود و هنوز این پتوی سبز مغز پسته ای رویت بود و آرام خوابیده بودی. همان خواب عمیق که انگار از کوه کندن آمده ای... اما نه... تو کوهکن نیستی فرهاد! چون من شیرین نیستم. من تلخم. غرغرو و پرمنّت. تو مجنونی. داری کوهی عظیم را حمل می کنی. کوهی از مسئولیت و مهر. و من یک لیلیِ بد هستم. خیلی بد... :((

کاش دیشب بود مجنونم تا وقتی در خوابی عمیق فرو رفته بودی پیشانی ات را آرام می بوسیدم و توی گوشت زمزمه می کردم:

"خیلی مَردی مَرد... مرا ببخش لطفا..."

 


لیلی بانو

فاطمیه 1433، مصادف با اردیبهشت1391

دانشجوی سال آخر بودم. شدیداً سردرگم و خسته. از همه جا بریده. یک روز عصر نزدیک های غروب توی دانشگاه با دلی گرفته با خودم فکر می کردم و قدم می زدم. "درسم که تمام شد، بخوانم برای ادامه اش یا نه؟ بخوانم که چه بشود؟ اگر نخوانم استعدادم هدر نمی رود؟ چه قدر دوست دارم بروم حوزه. بی خیال این سال های دانشگاه... یا میشود تغییر رشته داد. بروم علوم ارتباطات بخوانم یا حتی ادبیات که خیلی دوستش دارم. اصلاً بی خیال تمام درس و دانشگاه و حوزه می شوم. می روم کلاس های هنری. می روم با مادرم سرویس آشپزخانه ببینیم و انتخاب کنیم... اگر دوباره سر و کله ی او پیدا شد چه؟ چرا دلم راضی نمی شود؟ نکند دارم کار اشتباهی می کنم. وااای خدای من. راه درست کدام است؟ از این سرگردانی ها نجاتم بده." به خودم آمدم و دیدم رسیده ام کنار مزار شهدای گمنام دانشگاه. کفش هایم را در آوردم و از پله ها بالا رفتم. به ستون تکیه دادم و تا توانستم گریه کردم. کمی که سبک شدم بلند شدم و رفتم سر تک تک قبرهای نورانی. 5 شهید گمنام. هم سن و سال خودم بودند. از آنها کمک خواستم. اما انگار آنها مرا فرستادند به در خانه ی دیگری...  چشمم به پوستری افتاد که روی یکی از ستون ها چسبانده شده بود، عکس گریان آقا و جمله ای از ایشان با چنین مضمونی: "من حاجاتم را در طول سال جمع می کنم و در ایام فاطمیه طلب می کنم" فاطمیه بود... دعا کردم. "خدایا به حق حضرت زهرا کمکم کن تا در راهی قرار بگیرم که به تو نزدیکم کند..."

 

فاطمیه 1434، مصادف با فروردین 1392

تازه عروس بودم. آقای داماد رفته بود به شهری دور. پدر و مادر همسرم هم رفته بودند مکه. من بودم و خواهرشوهر مجردم. یکی از اقوام دعوت مان کردند مهمانی. شبِ پیش هم، آنجا بودیم. می خواستند تنها نباشیم. فاطمیه بود. ما باید تصمیم می گرفتیم که برویم به مهمانی یا مسجد. یک شب بارانی بود. آسمان عجیب می بارید. راهی مسجد شدیم برای عزای حضرت مادر. دعای فاطمیه سال قبلم به اجابت رسیده بود. توی این یک سالی که گذشته بود مسیر زندگی ام کاملاً روشن شده بود. درباره ادامه تحصیل تصمیم گرفته بودم. ازدواج کرده بودم. از انتخابم یا بهتر بگویم انتخابِ خدا برایم، راضی بودم.

 

فاطمیه 1435، مصادف با فروردین 1393

باردار بودم. با همسرم رفته بودیم مسجد برای مراسم شب های فاطمیه. تمام مدت روضه دستم روی شکمم بود. دعا می کردم برای سلامتی اش. برای صالح بودنش. او را به دعا از خدا خواسته بودیم. قرآن باز کرده بودیم. صفحه 55 آمده بود. برای مادر و محسنش اشک می ریختم و دعا می کردم...

 

فاطمیه 1436، مصادف با اسفند1393

بارداری دومم بود. اولین بارداری ثمر نداده بود .روزهای سختی را پشت سر گذاشته بودم و باز هم روزهای سختی بود... ظهر بود .پای تلویزیون بودم. برنامه سمت خدا بود. درباره حضرت زهرا می گفتند. درباره ی مظلومیتش. درباره ثواب روضه گرفتن برای او. درباره اثر اشک ریختن برای غمش. تصمیم گرفتم شب بروم مسجد. بروم و دعا کنم تا تجربه ی تلخ قبلی تکرار نشود. بروم بگویم من پارسال توی مجلس شما دعا کردم، انتظار نداشتم چنین پیشامدی را. ساعتی نگذشته بود. حالم بد شد. خیلی بد. آن قدر که نمی توانستم بروم مسجد. بچه ام داشت از دستم می رفت ... فاطمیه بود... دلم حسابی شکست. متوسل شدم به دستان پرمهر مادرم. نذر کردم. این فرزند را برای ما سالم و صالح حفظ بفرما. توی خانه مان روضه می گیریم برای شما. شش روز. سه روز فاطمیه اول و سه روز فاطمیه دوم. تا وقتی توان در بدن داریم. تا وقتی زنده ایم...

 

فاطمیه 1437، مصادف با اسفند1394

دخترم 7 ماهه شده. الحمدالله که هم نام مادر است .وقت ادای نذر شده. خانه رنگ بوی عزای مادر گرفته. از چند روز پیش همه جا را مرتب کرده ایم. سیب سرخ و خرما گرفته ایم. قند و چای و هل گذاشته ام دم دست. پرچم مشکی زده ایم. لباس مشکی بر تن کرده ایم. از این پس خاطره مشترکی از فاطمیه ی هر سال داریم. روضه می گیریم در خانه مان...


لیلی بانو

سلام، سلام چهره ی مهربان و دوست داشتنی ام. سلام چین هایی که کم کم دارند روی صورت نازت خودنمایی می کنند. دلم برایت تنگ است. دل تنگی حس مانوس من است وقتی یاد خانه ی پدری می کنم. من و تو خیلی با هم رفیق بودیم. خیلی به هم شبیه بودیم. خودت می گفتی به تو کشیده ام. می گفتی احساساتی تر از بقیه ی دخترهایت هستم. اینجا همه چیز خوب است. مبادا دلت را برای غصه ای از من بیازاری. خوب کدبانویی شده ام! دست پرورده ی خودت. آشپزی ام خوب است؛ یعنی بد نیست البته از شما چه پنهان فسنجان دیشبم کمی ته مزه اش تلخ می زد. به گمانم از گردوهایش باشد. و هنوز که هنوز است نفهمیده ام برای دو نفر آدم چه قدر ماکارونی باید پخت که زیاد نشود! با تمام اینها آشپزی ام خوب است. همسرم دوست دارد. می خورد و لبخند می زند و می گوید خوب پخته ای خانوم. مهربان است. همان طور که تو برایم دعا کردی، که چون دل نازکی و زود رنج خدا کند که همسفرت مهربان باشد و مواظب دل نازکت. هست مادر ، هست. من اما تو را کم دارم...

باورت می شود یاد گرفته ام این همه از تو دور باشم! منی که اگر صبح تا عصری را در دانشگاه سپری می کردم وقتی می آمدم تنگ در آغوشت می فشردم که "وای چه قدر دلم تنگ شده بود". یادت هست مادرم غصه می خوردی که این همه درس و حساب و کتاب و فعالیت یک طرف، دختر باید هنر داشته باشد! و من در خانه ی پدری هیچ کلاس هنری را تجربه نکردم! حالا اما هنرمند شده ام. توی همین مدت کوتاه. بعضیش را با کلاس رفتن و باقی را خودم. خود خودم. می جوشد از درونم و روی سرانگشتانم خلق می شود؛ انگار از وقتی دنیا آمدم بلد بودمشان! هفته ی پیش برای خودم یک مانتوی آبی رنگ دوختم. پریروز هم رفتم پاساژ آزادی کاموای سبز خریدم تا برای شوهرم شال گردن ببافم. با گل های رز خشک شده و قاب های فیروزه ای کاشی مانند خانه ام را تزئین می کنم، گاهی هم با مهره های نقره ای تراشه چیزی می بافم.

آه مادرم. حس غریبی دارم. آغوش تو را کم دارم. دلم هوای تو و هنرهایت را کرده. دلم هوای آشپزخانه و انبار خانه را کرده! عطر ترشی هایت، طعم مرباهایت، هنرمندانه و تمیز گوجه خشک کردن، انگور بند کردن، برگ هلو و زرد آلو خشکاندن، قالی نقش ترنج بافتن، کوفته تبریزی پختن، حسن یوسف قلمه زدن، نان ولایتی پختن.... آه عطر گندم زارهای طلایی میان دستان تو جان می گرفت روح خانه. چه قدر حواسم نبود به این همه هنرت... و به هنرهای دیگر و بزرگ ترت، به صبر و بزرگواری که با زحمت دخترها را بزرگ کنی، هنر و مهربانی و لطافت و نجابت یادشان دهی و دست آخر تنها بمانی! خواهربزرگ ترمان که سال هاست رفته به شهری دور از تو، ته تغاری ات را هم که کم کم داری عروس می کنی به مقصد پایتخت. منم که اینجا هستم. ببخشید مادر جان شما دختر بزرگ کرده ای برای چه؟ برای که؟ برای اینکه حالا پیش تو نباشیم؟ خنده دار است، نه؟ مرا می بینی مادر؟ من کوچکم. تو را نمی فهمم. دلم مثل دلت دریا نیست. از اقبال بد سنگ هم نیست. کلوخ است! نم نم اشک خیسش می کند، سرد و گرم روزگار خشک! تو اما مثل گل مریمی، مثل شکوفه ی سیب، مثل کوه، مثل دریا، مثل جنگل، مثل آفتاب...

موهایم دلشان تنگ شده که تو شانه بزنی شان. آرام و با حوصله و بعد در حالی که می بافی شان برایم تعریف کنی که وقتی هم سن من بودی موهایت چه قدر بلند بوده. مادرم... مادرم... مادرم... همسفر کربلایم، همراه مسیر مسجد جامع سال های پیشم، رفیقم، انیسم، مهربانم این روزها خیلی به یاد توام و مدام با خودم فکر می کنم یعنی اگر روزی من هم بچه دار شدم می توانم مادری به خوبی تو باشم........؟

لیلی بانو

نوشتن عشق میخواهد
میخواهم به عشق تو بنویسم
خدای مهربانم



لیلی بانو