* نسیــمِ منزلِ لیــــــلی *

* نسیــمِ منزلِ لیــــــلی *

برای مردها مهم نیست که مجبور شوند به ناحق از رئیس شرکت شان عذرخواهی کنند یا مامور پمپ بنزین به آنها بی احترامی کند یا برادر زن شان تحویل شان نگیرد؛ 

برای مردها فقط این مهم است که در حریم خانواده شان، فرمانروایی مقتدر و عزیز بمانند...


۶
لیلی ...

بعد از اولین باری که رفتم سونوگرافی و زل زدم به دهان خانم دکتر تا ببینم چه می گوید و خبر ناخوشایندی به من داد، هرگز این کار را تکرار نکردم. دیگر هیچ وقت به صورت دکتر نگاه نکردم فقط زل زدم به سقف و تصور کردم که سقفی نیست. من دارم نگاه می کنم به آن بالا... کسی آن بالاست که هوایم را دارد، که مرا می بیند و حرف دلم را بی آنکه زبان باز کنم می شنود... در همین افکارم که صدایی می شنوم، ضربانی تند، از قلبی کوچک کمی پایین تر از قلب من؛ آن قدر شورانگیز و اعجازآمیز است که می خواهد ضربان قلبم را نگه دارد این صدا... الحمدلله... الحمدلله... الحمدلله...



* این تجربه را از صمیم قلب طلب می کنم برای تمام زنان منتظر...

۸
لیلی ...

من از تمام کسانی که می گویند: "یه دختر که داری، ایشالله بچه ات پسر باشه" ناراحتم. از آن جماعتی که می گویند: "خیلی گرمت میشه؟ ترشی جات دوس داری؟ خب خداروشکر، احتمال زیاد پسره" دلخورم. از آنها که می گویند: "اگه به ما گفته بودی می خوای بچه دار بشی می گفتیم چیکار کنی و چی بخوری که پسر بشه" عصبانی ام...

از همه شان دلگیرم چون می ترسم در اثر حرف هایشان، وقتی دراز کشیدم روی تخت سونوگرافی و دکتر خبر دختر بودن فرزندم را داد، لبخند نزنم...

چطور بهشان بفهمانم که این اعجازی که در درونم در حال رخ دادن است، از سر من هم زیادی است، چطور دلشان می آید حواسم را از اصل آن به فرعش پرت می کنند؟ 

لیلی ...

برای تشکیل پرونده رفته ام. ماما اول کلی غر میزند که چرا دیر آمدی و باید زودتر از اینها می آمدی. بعد می رود سراغ پر کردن فرم های لازم. می پرسد:چندمین بارداری؟ می گویم:سومی. می گوید یعنی الان دو تا بچه داری. جواب می دهم:نه. یکی دارم. اولی نماند...

و غمی سنگین می نشیند روی قلبم... غمی که می دانم هرچند تا بچه هم که داشته باشم، با من خواهد ماند. غمی که از آن صبح غمگین اردیبهشتی شروع شد که او را در بیمارستان حافظ جا گذاشتم...


لیلی ...
وقتی به این مسأله فکر می کنم که شب قدر، شبی ست که تقدیر آدمی برای یک سال رقم می خورد هول می شوم از نزدیک شدن به این شب عظیم...
خدایا من هول شده ام؛ نگاهی... مددی...
۴
لیلی ...

دو سال پیش وقتی تمام لباس گل و گشاد بارداری را شستم و تا کردم و گذاشتم ته چندان، نفس راحتی کشیدم که خدا رو شکر، بالاخره تمام شد رنج های بارداری. گذاشتمشان ته چمدان چون با خودم می گفتم حالا حالاها نیازشان نخواهم داشت. هرچند از آن زنانی نبودم که دلم بخواهد بچه ام را حسابی بزرگ کنم و بعد به فکر دومی بیفتم. دلم می خواست فاصله شان کم باشد اما با این حال با خودم می گفتم: «حالا کو تا این دخترک دو کیلو و نیمی را دو ساله کنم» 

امروز رفتم سراغ چمدان و تمام آن لباس های خاطره انگیز را ریختم بیرون. چه زود گذشت این دو سال...


لیلی ...

هرچند دوری از اینجا و شما، دلتنگم کرده اما در عین حال خوشحالم‌. احساس خوبی دارم که توفیق اجباری شد، مدتی به خاطر از دست دادن گوشی خوب و با امکاناتم (!) از فضای مجازی فاصله بگیرم. از وبلاگ، از تلگرام، از اینستاگرام حتی از شکار لحظه های دخترک، از عکس و فیلم گرفتن های لحظه به لحظه.... این روزها از هدیه ها، تفریح ها و خاطره ها، شیرین کاری های دخترک، از عطر بهار، از تمام خوشی ها لذت واقعی می برم. نه هول عکس گرفتن دارم نه اضطراب از دست رفتن لحظه ای ناب، چون همه چیز را به قلبم می سپارم که جایش امن تر از حافظه ی گوشی ست!

حقیقت این است که مدرنیته برای کمک به بشر و سهل کردن امورش آمد اما الان چون پیچکی سمج و مزاحم بال های آسودگی و طراوت مان را بسته...



۷
لیلی ...

در تمام آن چند سال نوزده بیست سالگی و بعدش که تصور می کردم دارم فکر می کنم، بالا و پایین می کنم، جوانب را می سنجم، رد می کنم یا انتخاب می کنم، بازی خوردم. بله دخترجان در تمام آن لحظات تو پیچیده در یک بازی کودکانه بودی، ساده و سرگرم! غافل از اینکه از همان لحظه ای که دنیا آمدی، در تقدیرت نوشته شد که در یکی از روزهای اواسط تابستان نود و یک، به تو همسری و همسفری عطا می کنیم...

این را تعمیم می دهم به تمام زندگی ام، به تمناهایم، به دست و پا زدن هایم. دوباره درگیر بازی کودکانه ای شده ام. فراموش می کنم گاهی که باید دید چه چیز برایت رقم زده آن مولای بالاسری...

اینها به معنی تلاش نکردن نیست؛ که آدمی زنده است به حرکت و پویایی. اینها را برای خودم یادآوری می کنم تا دلم آرام بگیرد به تسلیم بعد از تلاش. به رضا. به صبر. به سبکباری و دلخوشی. بعضی چیزها را روی پیشانی ات نوشته اند. یا وقتش می رسد و می رسی، یا مولایت نخواسته پس بخند و آرام بگیر...



* دوستت دارم خدا. خییییلی :)

۹
لیلی ...

پسرهای همسایه ی دیوار به دیوارمان، امروز عصر در حیاط شان توپ بازی می کردند. صدای به زمین خوردن توپ و شادی هایشان، برایم خوشایند و دل پذیر بود. چند باری هم توپ شان به حیاط ما افتاد و برای پس گرفتنش به جلوی در آمدند. تا اینکه  دخترک خوابید و من داشتم از لحظات خوابیدنش نهایت استفاده را می بردم، صدای بلند زنگمان به راه افتاد، آمده بودند برای چندمین بار توپشان را بگیرند. خودم را سریع به جلوی در رساندم و توپ را دادم و به تندی گفتم: دیگه نیفته این ورا! 

کی این قدر نامهربان شدم....




هر چند دقیقه یک بار می روم و حیاط را می گردم. مبادا دوباره توپ شان هوای خانه ما را کند و آنها از ترس من، قید بازی را بزنند... 

۶
لیلی ...


دلم می خواهد این ماه رجب، نقطه ی سرآغازی برای باقی زندگی ام باشد. طوری که شاید بشود روزی که دیگر از جنس این دنیا نبود، با تمام وجود، مسرور باشم از  آن ماه رجبی که بالاخره مرا آدم کرد...

زمینه اش فراهم است و سهل انگاری از شیطان.

پیش به سوی بستن عهدی محکم و توبه ای نصوح...


خدایا، می دانم که شوق آمدنم را داری :)


۳
لیلی ...