* نسیــمِ منزلِ لیــــــلی *

* نسیــمِ منزلِ لیــــــلی *

۶ مطلب با موضوع «مادرانه» ثبت شده است

فاطمه، مطهره، کریمه

زینب، محدثه، مبارکه


اینها نام و لقب و کنیه ی دختران ماست :))

فاطمه، کریمه کنیه گرفت چون در دهه ی کرامت دنیا آمد. ماجراهایی در دنیا آمدنش پیش آمد و ما نگاه کریمانه ی اهل بیت را به وضوح دیدیم و حس کردیم...

زینب هم مبارکه است. چون یقیین دارم اتفاقات مبارکی در پیش است. من این گمان نیک را به خدایم دارم که یکی از مشکلات بزرگ زندگی مان به برکت قدم مبارک زینب خانوم رفع و رجوع شود ان شاالله...


لیلی ...

سلام، سلام، سلام

سلام به همه مهربان هایی که سراغم را گرفتید و حالم را پرسیدید. ما خوبیم. همگی خوبیم الحمدالله. هیچ اتفاق عجیب و غریب و غیر منتظره ای نیفتاده تا برای علت نبودنم بیانش کنم. همه چیز خوب است به لطف خدا. نه به این معنی که دنیا در این مدت برای ما خالی از رنج بوده. دو سه ماه خیلی سخت گذشت. به خاطر بدحالی هایم. به خاطر موجود لطیف و کوچکی که داشت ذره ذره جان می گرفت. همه چیز به هم ریخته بود. عاجز بودم از انجام کوچکترین کارهای خانه... اما گذشت و راضی بودم الحمدالله. بعد آن هم کم نبود بالا و پایین شدن های فراوان زندگی...

و اما حالا

ما هستیم، من و همسر و فاطمه مان در انتظار آمدن دخترکی به نام "زینب"

۰
لیلی ...

بعد از اولین باری که رفتم سونوگرافی و زل زدم به دهان خانم دکتر تا ببینم چه می گوید و خبر ناخوشایندی به من داد، هرگز این کار را تکرار نکردم. دیگر هیچ وقت به صورت دکتر نگاه نکردم فقط زل زدم به سقف و تصور کردم که سقفی نیست. من دارم نگاه می کنم به آن بالا... کسی آن بالاست که هوایم را دارد، که مرا می بیند و حرف دلم را بی آنکه زبان باز کنم می شنود... در همین افکارم که صدایی می شنوم، ضربانی تند، از قلبی کوچک کمی پایین تر از قلب من؛ آن قدر شورانگیز و اعجازآمیز است که می خواهد ضربان قلبم را نگه دارد این صدا... الحمدلله... الحمدلله... الحمدلله...



* این تجربه را از صمیم قلب طلب می کنم برای تمام زنان منتظر...

۸
لیلی ...

من از تمام کسانی که می گویند: "یه دختر که داری، ایشالله بچه ات پسر باشه" ناراحتم. از آن جماعتی که می گویند: "خیلی گرمت میشه؟ ترشی جات دوس داری؟ خب خداروشکر، احتمال زیاد پسره" دلخورم. از آنها که می گویند: "اگه به ما گفته بودی می خوای بچه دار بشی می گفتیم چیکار کنی و چی بخوری که پسر بشه" دلگیرم...

از همه شان دلگیرم چون می ترسم در اثر حرف هایشان، وقتی دراز کشیدم روی تخت سونوگرافی و دکتر خبر دختر بودن فرزندم را داد، لبخند نزنم...

چطور بهشان بفهمانم که این اعجازی که در درونم در حال رخ دادن است، از سر من هم زیادی است، چطور دلشان می آید حواسم را از اصل آن به فرعش پرت می کنند؟ 

لیلی ...

برای تشکیل پرونده رفته ام. ماما اول کلی غر میزند که چرا دیر آمدی و باید زودتر از اینها می آمدی. بعد می رود سراغ پر کردن فرم های لازم. می پرسد:چندمین بارداری؟ می گویم:سومی. می گوید یعنی الان دو تا بچه داری. جواب می دهم:نه. یکی دارم. اولی نماند...

و غمی سنگین می نشیند روی قلبم... غمی که می دانم هرچند تا بچه هم که داشته باشم، با من خواهد ماند. غمی که از آن صبح غمگین اردیبهشتی شروع شد که او را در بیمارستان حافظ جا گذاشتم...


لیلی ...

دو سال پیش وقتی تمام لباس گل و گشاد بارداری را شستم و تا کردم و گذاشتم ته چندان، نفس راحتی کشیدم که خدا رو شکر، بالاخره تمام شد رنج های بارداری. گذاشتمشان ته چمدان چون با خودم می گفتم حالا حالاها نیازشان نخواهم داشت. هرچند از آن زنانی نبودم که دلم بخواهد بچه ام را حسابی بزرگ کنم و بعد به فکر دومی بیفتم. دلم می خواست فاصله شان کم باشد اما با این حال با خودم می گفتم: «حالا کو تا این دخترک دو کیلو و نیمی را دو ساله کنم» 

امروز رفتم سراغ چمدان و تمام آن لباس های خاطره انگیز را ریختم بیرون. چه زود گذشت این دو سال...


لیلی ...