* نسیــمِ منزلِ لیــــــلی *

* نسیــمِ منزلِ لیــــــلی *

۸ مطلب با موضوع «عارفانه» ثبت شده است

فاطمه، مطهره، کریمه

زینب، محدثه، مبارکه


اینها نام و لقب و کنیه ی دختران ماست :))

فاطمه، کریمه کنیه گرفت چون در دهه ی کرامت دنیا آمد. ماجراهایی در دنیا آمدنش پیش آمد و ما نگاه کریمانه ی اهل بیت را به وضوح دیدیم و حس کردیم...

زینب هم مبارکه است. چون یقیین دارم اتفاقات مبارکی در پیش است. من این گمان نیک را به خدایم دارم که یکی از مشکلات بزرگ زندگی مان به برکت قدم مبارک زینب خانوم رفع و رجوع شود ان شاالله...


لیلی ...
وقتی به این مسأله فکر می کنم که شب قدر، شبی ست که تقدیر آدمی برای یک سال رقم می خورد هول می شوم از نزدیک شدن به این شب عظیم...
خدایا من هول شده ام؛ نگاهی... مددی...
۴
لیلی ...

در تمام آن چند سال نوزده بیست سالگی و بعدش که تصور می کردم دارم فکر می کنم، بالا و پایین می کنم، جوانب را می سنجم، رد می کنم یا انتخاب می کنم، بازی خوردم. بله دخترجان در تمام آن لحظات تو پیچیده در یک بازی کودکانه بودی، ساده و سرگرم! غافل از اینکه از همان لحظه ای که دنیا آمدی، در تقدیرت نوشته شد که در یکی از روزهای اواسط تابستان نود و یک، به تو همسری و همسفری عطا می کنیم...

این را تعمیم می دهم به تمام زندگی ام، به تمناهایم، به دست و پا زدن هایم. دوباره درگیر بازی کودکانه ای شده ام. فراموش می کنم گاهی که باید دید چه چیز برایت رقم زده آن مولای بالاسری...

اینها به معنی تلاش نکردن نیست؛ که آدمی زنده است به حرکت و پویایی. اینها را برای خودم یادآوری می کنم تا دلم آرام بگیرد به تسلیم بعد از تلاش. به رضا. به صبر. به سبکباری و دلخوشی. بعضی چیزها را روی پیشانی ات نوشته اند. یا وقتش می رسد و می رسی، یا مولایت نخواسته پس بخند و آرام بگیر...



* دوستت دارم خدا. خییییلی :)

۹
لیلی ...


دلم می خواهد این ماه رجب، نقطه ی سرآغازی برای باقی زندگی ام باشد. طوری که شاید بشود روزی که دیگر از جنس این دنیا نبود، با تمام وجود، مسرور باشم از  آن ماه رجبی که بالاخره مرا آدم کرد...

زمینه اش فراهم است و سهل انگاری از شیطان.

پیش به سوی بستن عهدی محکم و توبه ای نصوح...


خدایا، می دانم که شوق آمدنم را داری :)


۳
لیلی ...

7

به نام تو که سرآغازی و مبدأ بودن. تویی که همزبانی و عزیز. اصلا نوشتن های من از تو آغاز شد. تو اولین مخاطب حرف های من بودی. سوم ابتدایی که بودم، با دستخط بچه گانه ام برایت می نوشتم... «خدایا کمک کن امسال شاگرد اول شوم و همه نمره هایم بیست شود. خدایا کمک کن امسال با مرضیه، دو تایی، مبصر کلاس شویم، خدایا کمک کن مرضیه دهقانی دوست صمیمی ام شود» خدایا دلم برای آن روزهایم تنگ شده. برای پاکی و معصومیت کودکانه ام. نوشتن برای تو را ادامه دادم... دستخط ام عوض شد، خواسته هایم نو به نو، تغییر کرد، دفترها یکی یکی تمام شد تا اینکه نفهمیدم کی، ولی روزی دیگر تو مخاطب نوشته هایم نبودی. از آخرین چیزی که برایت نوشته بودم، روزها می گذشت. خدایا این روزها، بیش از همیشه، محتاج توام. محتاج حرف زدن با تو. چه به سرم آمده. این ناآرامی از کجا آمد؟! دلم می خواهد تسلیم تسلیم تسلیم باشم. دلم آرام باشد. خیالم تخت باشد که بعد از تلاش کوچکی که در حد خودم کرده ام، اگر نشد آنچه دوست داشتم، تو نخواستی... تو نخواستی.... دیگر چه نیازی به مقایسه با دیگری، چه گله ای، چه اضطرابی؟ 

خودم می دانم که منشا این حالات خجالت آورم، از فراموشی توست، از ایمان سطحی، از دل خراب....

خدایا آبادم کن، دستم را بگیر، در این سال نو، احوالم را نورانی و روبه راه کن....


* سال نو مبارک

۴
لیلی ...

4

دو سال است خانه تکانی مان زودتر شروع می شود، چون باید زودتر تمام شود. دیگر خانه تکانی مان برای عید نیست، برای شماست. برای مجلس عزای شما مادر جان. دو سال است قبل ایام فاطمیه، خانه را تمیز می کنم به نیت شما. کنیزی می کنم برایتان، هرچند معتقدم حتی خاک کف پای فضه ی شما هم نخواهم شد... دستمال می کشم، شیشه پاک می کنم، فرش می شورم، برای شما که مادری و این روزها خانه ات بی فروغ می شود از رفتنت... فرزندانت غمگین می شوند و کمر همسرت می شکند...

وقتی برای هماهنگی با مداح تماس گرفتم و وقتش پر بود و زمان نامناسبی برای روضه ی ما مشخص کرد، وقتی همه گفتند زمانش خوب نیست و سر ظهر است و کسی نمی آید و از این حرفها، ته دلم قرص قرص بود که مجلس مال من نیست، من فقط کنیزی می کنم این وسط...دیروز همان سر ظهر و وقت نامناسب، خانه مملو از جمعیت بود و دیگ بزرگ آش در حال قل خوردن و من داشتم کتاب حدیث شریف کساء پخش می کردم... کمی بعدتر در حالی که در آشپزخانه، دخترکم را بغل گرفته بودم و موهایش را می بوییدم، همان موقع که روضه خوان، از غم بی مادری زینب چهارساله می گفت، خیره شدم به پرچم «یا فاطمه زهرا» ی نصب شده به دیوار و دلم شکست... کنیزی ام را می پذیرید؟ قبولم می کنی مادر؟




* همه ی شما را دعا کردم خواهران خوبم....


لیلی ...

2

دلم می خواهد اولین پست بعد بسم الله ام، از شما باشد. شمایی که اصلا نمی توانستم دنیا را بدون شما و محبت تان تصور کنم. شمایی که بزرگ ترین سرمایه ی زندگی ام هستید. شمایی که چراغ راهید. نور هدایتید. دستگیر و فریادرسید. شمایی که گل سر سبد هستی و خلقتید. شمایی که چهارده نور پاکید. اهل بیت پاک پیامبر مهربانی ام هستید. سلام بر شما و سلام بر مادرتان، بانوی آب و آیینه، حضرت زهرا سلام الله علیها...


*حس خوبی دارم از اینکه آغاز نوشتنم در اینجا، مصادف شد با ایامی که نام مادر دارد، فاطمیه...



۴
لیلی ...

1

با توکل به اسم اعظمت یا الله...


۶
لیلی ...