* نسیــمِ منزلِ لیــــــلی *

* نسیــمِ منزلِ لیــــــلی *

۶ مطلب با موضوع «از زندگی» ثبت شده است

 اوووه... چند وقت است که اینجا نیامده ام؟! 

چه قدر خانه ی لیلی خاک گرفته!





سلام به همه...

:)

۵
لیلی ...

هرچند دوری از اینجا و شما، دلتنگم کرده اما در عین حال خوشحالم‌. احساس خوبی دارم که توفیق اجباری شد، مدتی به خاطر از دست دادن گوشی خوب و با امکاناتم (!) از فضای مجازی فاصله بگیرم. از وبلاگ، از تلگرام، از اینستاگرام حتی از شکار لحظه های دخترک، از عکس و فیلم گرفتن های لحظه به لحظه.... این روزها از هدیه ها، تفریح ها و خاطره ها، شیرین کاری های دخترک، از عطر بهار، از تمام خوشی ها لذت واقعی می برم. نه هول عکس گرفتن دارم نه اضطراب از دست رفتن لحظه ای ناب، چون همه چیز را به قلبم می سپارم که جایش امن تر از حافظه ی گوشی ست!

حقیقت این است که مدرنیته برای کمک به بشر و سهل کردن امورش آمد اما الان چون پیچکی سمج و مزاحم بال های آسودگی و طراوت مان را بسته...



۷
لیلی ...

پسرهای همسایه ی دیوار به دیوارمان، امروز عصر در حیاط شان توپ بازی می کردند. صدای به زمین خوردن توپ و شادی هایشان، برایم خوشایند و دل پذیر بود. چند باری هم توپ شان به حیاط ما افتاد و برای پس گرفتنش به جلوی در آمدند. تا اینکه  دخترک خوابید و من داشتم از لحظات خوابیدنش نهایت استفاده را می بردم، صدای بلند زنگمان به راه افتاد، آمده بودند برای چندمین بار توپشان را بگیرند. خودم را سریع به جلوی در رساندم و توپ را دادم و به تندی گفتم: دیگه نیفته این ورا! 

کی این قدر نامهربان شدم....




هر چند دقیقه یک بار می روم و حیاط را می گردم. مبادا دوباره توپ شان هوای خانه ما را کند و آنها از ترس من، قید بازی را بزنند... 

۶
لیلی ...

امروز احتمالا یکی از روزهای به یادماندنی عمرم باشد...

امروز، هشتمین روز بهار. هشتم بودنش را متصل می کنم به امام هشتم و دلم را گره می زنم به محبت شان.

امام رضای رئوف و مهربانم می دانم که هوایم را داری. می دانم که امسال دعوتم می کنی.... :)


۸
لیلی ...

اسفند ماه را دوست دارم، آن قدر که برایم با اردیبهشت برابری می کند. این روزهای پرشور، پر کار، روزهای آدم های منتظر برای رسیدن به واقعه ای عظیم! روزهای هدف داشتن و تلاش کردن... روزهای رصد کردن سبزه عید و کوفته پزون و تمیز کاری و دور ریختن شلوغ کن های خانه و زندگی. روزهای نزدیک شدن به پوشیدن لباس های اتو کشیده و کفش های براق، در امتداد روزهای ژولیدگی و گرد گرفتگی. این کاری که عید با آدم ها می کند را دوست دارم.... :)

۹
لیلی ...

در پروژه ی خانه تکانی امسال، امروز نوبت گلخانه ی دوست داشتنی ام بود. امروز خیلی با گل و گلدان هایم صحبت کردم. برگ های خشک و زرد شده را به آرامی جدا کردم. برگ های سالم را پاک کردم. زیر گلدانی ها را شستم. آب پاشی کردم... وقتی کارم تمام شد حس تازگی و سبک شدن داشتم. درست مثل همان حسن یوسف مخمل و خوش رنگم که قول داده در سال جدید، بهتر و بیشتر رشد کند!

این روزها مدام منتظر یک باغبانم، که بیاید و برگ های خشکیده و علف های هرز دلم را جدا کند. گرد روحم را بزداید. آب پاشی کند قلبم را... بیاید و با من حرف بزند. بگوید که باید قول بدهی امسال بهتر و بیشتر رشد کنی، قد بکشی، بزرگ شوی، آدم شوی... و خودم خوب می دانم که آن باغبان کسی نیست جز لیلی مهربان درونم، همان نفس هدایت گر و پیامبر درون. باغبانی که خدا از روز ازل برای گل وجودمان برانگیخت...

لیلی ...