* نسیــمِ منزلِ لیــــــلی *

* نسیــمِ منزلِ لیــــــلی *

۸ مطلب با موضوع «از زندگی» ثبت شده است

سلام، سلام، سلام

سلام به همه مهربان هایی که سراغم را گرفتید و حالم را پرسیدید. ما خوبیم. همگی خوبیم الحمدالله. هیچ اتفاق عجیب و غریب و غیر منتظره ای نیفتاده تا برای علت نبودنم بیانش کنم. همه چیز خوب است به لطف خدا. نه به این معنی که دنیا در این مدت برای ما خالی از رنج بوده. دو سه ماه خیلی سخت گذشت. به خاطر بدحالی هایم. به خاطر موجود لطیف و کوچکی که داشت ذره ذره جان می گرفت. همه چیز به هم ریخته بود. عاجز بودم از انجام کوچکترین کارهای خانه... اما گذشت و راضی بودم الحمدالله. بعد آن هم کم نبود بالا و پایین شدن های فراوان زندگی...

و اما حالا

ما هستیم، من و همسر و فاطمه مان در انتظار آمدن دخترکی به نام "زینب"

۰
لیلی ...

 اوووه... چند وقت است که اینجا نیامده ام؟! 

چه قدر خانه ی لیلی خاک گرفته!





سلام به همه...

:)

۸
لیلی ...

هرچند دوری از اینجا و شما، دلتنگم کرده اما در عین حال خوشحالم‌. احساس خوبی دارم که توفیق اجباری شد، مدتی به خاطر از دست دادن گوشی خوب و با امکاناتم (!) از فضای مجازی فاصله بگیرم. از وبلاگ، از تلگرام، از اینستاگرام حتی از شکار لحظه های دخترک، از عکس و فیلم گرفتن های لحظه به لحظه.... این روزها از هدیه ها، تفریح ها و خاطره ها، شیرین کاری های دخترک، از عطر بهار، از تمام خوشی ها لذت واقعی می برم. نه هول عکس گرفتن دارم نه اضطراب از دست رفتن لحظه ای ناب، چون همه چیز را به قلبم می سپارم که جایش امن تر از حافظه ی گوشی ست!

حقیقت این است که مدرنیته برای کمک به بشر و سهل کردن امورش آمد اما الان چون پیچکی سمج و مزاحم بال های آسودگی و طراوت مان را بسته...



۷
لیلی ...

پسرهای همسایه ی دیوار به دیوارمان، امروز عصر در حیاط شان توپ بازی می کردند. صدای به زمین خوردن توپ و شادی هایشان، برایم خوشایند و دل پذیر بود. چند باری هم توپ شان به حیاط ما افتاد و برای پس گرفتنش به جلوی در آمدند. تا اینکه  دخترک خوابید و من داشتم از لحظات خوابیدنش نهایت استفاده را می بردم، صدای بلند زنگمان به راه افتاد، آمده بودند برای چندمین بار توپشان را بگیرند. خودم را سریع به جلوی در رساندم و توپ را دادم و به تندی گفتم: دیگه نیفته این ورا! 

کی این قدر نامهربان شدم....




هر چند دقیقه یک بار می روم و حیاط را می گردم. مبادا دوباره توپ شان هوای خانه ما را کند و آنها از ترس من، قید بازی را بزنند... 

۶
لیلی ...

8

امروز احتمالا یکی از روزهای به یادماندنی عمرم باشد...

امروز، هشتمین روز بهار. هشتم بودنش را متصل می کنم به امام هشتم و دلم را گره می زنم به محبت شان.

امام رضای رئوف و مهربانم می دانم که هوایم را داری. می دانم که امسال دعوتم می کنی.... :)


۸
لیلی ...

6

اسفند ماه را دوست دارم، آن قدر که برایم با اردیبهشت برابری می کند. این روزهای پرشور، پر کار، روزهای آدم های منتظر برای رسیدن به واقعه ای عظیم! روزهای هدف داشتن و تلاش کردن... روزهای رصد کردن سبزه عید و کوفته پزون و تمیز کاری و دور ریختن شلوغ کن های خانه و زندگی. روزهای نزدیک شدن به پوشیدن لباس های اتو کشیده و کفش های براق، در امتداد روزهای ژولیدگی و گرد گرفتگی. این کاری که عید با آدم ها می کند را دوست دارم.... :)

۹
لیلی ...

5

در طی این چند سال خانه داری، هیچ وقت، خانه تکانی جدی و سنگین نداشتم، به این دلیل که خانه ام نیازی به تکاندن و تمییزکاری حسابی نداشته. نه اینکه تصور کنید از آن کدبانوهایی هستم که همیشه خانه شان از تمیزی برق می زند، اتفاقا برعکس، با وجود دخترکم، ظاهر خانه، اکثرا به هم ریخته و پر از اسباب بازی ست اما در عین حال خانه ایست که نیازی به خانه تکانی، به آن معنی که این روزها در بیشتر خانه ها جاریست، ندارد.

بی شک قابل تصور است که چه حس خوب و سبکی ست! :)

و حتما دوست دارید رموز موفقیتم را بدانید!! :))



خیلی ساده است رفقا، در تمام این سالها تلاش کردم با موجی که راه انداخته اند و اکثر زنان را به لطایف الحیل، سوارش کرده اند پیش نروم. اولین قدمش خرید جهیزیه بود. ساده خریدم، خیلی ساده. وسایل لوکس و صرفا تزیینی و اضافه نخریدم و البته که خیلی سخت بود! باید با نگاه های سنگین و معنادار خیلی ها مقابله می کردم، همچنین با قلقلک ها ته دلم که بدش نمی آمد از زرق و برق! حالا خانه ای نسبتا خلوت دارم. لازم نیست مدت زمانی طولانی را به گردگیری و جابه جا کردن و چیدن وسایلی بپردازم که یا فقط برای تزیین اند و یا سالی یک بار مورد استفاده قرار می گیرند.

اهل تنوع دادن های مکرر و افراطی نیستم. لباس تکراری را اگر هنوز خوب و زیبا باشد، بی هیچ ابایی می پوشم. مثلا یکی دو دست مانتو شلوار و کیف را مدتی استفاده می کنم، بعد دور می اندازمشان و یکی دو سری جدید می خرم. این باعث شده بر خلاف اکثر زنان، انبوهی از مانتو و کیف و لباس نداشته باشم. کشوهایم و چوب لباسم، خلوت و منظم اند همیشه. ضمن اینکه اصلا تابع مد نیستم. هر مدل و رنگی که خودم دوست داشته باشم و با معیارهای عقلی و اعتقادی ام بخواند، می خرم و می پوشم. 

هرچیزی در بازار دیدم، صرف اینکه خوشم آمده یا قشنگ است یا ارزان است و حراج شده، نمی خرم. فقط و فقط آنچه لازم است. همیشه وسایل و مواد غذایی مورد نیاز را لیست می کنم و در فروشگاه فقط به سراغ همان ها می روم وگرنه با این بسته بندی های شکیل و اجناس فراوان و زیبا، آدم دلش می خواد همه چیز را کول کند ببرد خانه اش! برای همین از آن مدل کمدها و چمدان هایی که پر است از وسایل و لباس هایی که قرار است در آینده به کار آیند در خانه ام نیست.

هرچند وقت یک بار، یک جای خانه را حسابی تمیز می کنم. یک جای کوچک. مثلا یک هفته سینک ظرفشویی و کابینت زیرش را، یک هفته یکی از کمدها را، هفته بعد جاکفشی را و همین طور تا آخر. در تمام این تمیزکاری های هفتگی تا جایی که ممکن است وسایل اضافه را جدا می کنم. اگر به دردبخور باشد ولی ما از آن استفاده نمی کنیم، به کسی می دهم که به کارش بیاید، اگر به درد بخور نباشد هم که روانه سطل زباله می شود. ایده این مدل تمیز کاری ها را بیشتر از  لینک «لذت کمتر داشتن» که در پیوندهایم هست، گرفته ام، به علاوه یکی از مطالب قدیمی وبلاگ «تو فقط لیلی باش». 


خلاصه که رفقا، حس می کنم در سال های اخیر، مصرف گرایی، تجملات، مدپرستی، رقابت های نابه جا، جهیزیه های سنگین و ... بیش از همه، کمر زنان ما را شکسته است. گرفتار شده ایم. خسته تر و مضطرب تر از همیشه ایم.

 ان شالله در کنار خانه تکانی، دل و ذهن مان را هم بتکانیم و سبک بار شویم ...


۹
لیلی ...

3

در پروژه ی خانه تکانی امسال، امروز نوبت گلخانه ی دوست داشتنی ام بود. امروز خیلی با گل و گلدان هایم صحبت کردم. برگ های خشک و زرد شده را به آرامی جدا کردم. برگ های سالم را پاک کردم. زیر گلدانی ها را شستم. آب پاشی کردم... وقتی کارم تمام شد حس تازگی و سبک شدن داشتم. درست مثل همان حسن یوسف مخمل و خوش رنگم که قول داده در سال جدید، بهتر و بیشتر رشد کند!

این روزها مدام منتظر یک باغبانم، که بیاید و برگ های خشکیده و علف های هرز دلم را جدا کند. گرد روحم را بزداید. آب پاشی کند قلبم را... بیاید و با من حرف بزند. بگوید که باید قول بدهی امسال بهتر و بیشتر رشد کنی، قد بکشی، بزرگ شوی، آدم شوی... و خودم خوب می دانم که آن باغبان کسی نیست جز لیلی مهربان درونم، همان نفس هدایت گر و پیامبر درون. باغبانی که خدا از روز ازل برای گل وجودمان برانگیخت...

لیلی ...