* نسیــمِ منزلِ لیــــــلی *

* نسیــمِ منزلِ لیــــــلی *

*  نسیــمِ منزلِ لیــــــلی  *

سلام
لیلی ام

یک عبد
یک همسر
و یک مادر...







۱۲ مطلب با موضوع «از زندگی» ثبت شده است

سلام، سلام چهره ی مهربان و دوست داشتنی ام. سلام چین هایی که کم کم دارند روی صورت نازت خودنمایی می کنند. دلم برایت تنگ است. دل تنگی حس مانوس من است وقتی یاد خانه ی پدری می کنم. من و تو خیلی با هم رفیق بودیم. خیلی به هم شبیه بودیم. خودت می گفتی به تو کشیده ام. می گفتی احساساتی تر از بقیه ی دخترهایت هستم. اینجا همه چیز خوب است. مبادا دلت را برای غصه ای از من بیازاری. خوب کدبانویی شده ام! دست پرورده ی خودت. آشپزی ام خوب است؛ یعنی بد نیست البته از شما چه پنهان فسنجان دیشبم کمی ته مزه اش تلخ می زد. به گمانم از گردوهایش باشد. و هنوز که هنوز است نفهمیده ام برای دو نفر آدم چه قدر ماکارونی باید پخت که زیاد نشود! با تمام اینها آشپزی ام خوب است. همسرم دوست دارد. می خورد و لبخند می زند و می گوید خوب پخته ای خانوم. مهربان است. همان طور که تو برایم دعا کردی، که چون دل نازکی و زود رنج خدا کند که همسفرت مهربان باشد و مواظب دل نازکت. هست مادر ، هست. من اما تو را کم دارم...

باورت می شود یاد گرفته ام این همه از تو دور باشم! منی که اگر صبح تا عصری را در دانشگاه سپری می کردم وقتی می آمدم تنگ در آغوشت می فشردم که "وای چه قدر دلم تنگ شده بود". یادت هست مادرم غصه می خوردی که این همه درس و حساب و کتاب و فعالیت یک طرف، دختر باید هنر داشته باشد! و من در خانه ی پدری هیچ کلاس هنری را تجربه نکردم! حالا اما هنرمند شده ام. توی همین مدت کوتاه. بعضیش را با کلاس رفتن و باقی را خودم. خود خودم. می جوشد از درونم و روی سرانگشتانم خلق می شود؛ انگار از وقتی دنیا آمدم بلد بودمشان! هفته ی پیش برای خودم یک مانتوی آبی رنگ دوختم. پریروز هم رفتم پاساژ آزادی کاموای سبز خریدم تا برای شوهرم شال گردن ببافم. با گل های رز خشک شده و قاب های فیروزه ای کاشی مانند خانه ام را تزئین می کنم، گاهی هم با مهره های نقره ای تراشه چیزی می بافم.

آه مادرم. حس غریبی دارم. آغوش تو را کم دارم. دلم هوای تو و هنرهایت را کرده. دلم هوای آشپزخانه و انبار خانه را کرده! عطر ترشی هایت، طعم مرباهایت، هنرمندانه و تمیز گوجه خشک کردن، انگور بند کردن، برگ هلو و زرد آلو خشکاندن، قالی نقش ترنج بافتن، کوفته تبریزی پختن، حسن یوسف قلمه زدن، نان ولایتی پختن.... آه عطر گندم زارهای طلایی میان دستان تو جان می گرفت روح خانه. چه قدر حواسم نبود به این همه هنرت... و به هنرهای دیگر و بزرگ ترت، به صبر و بزرگواری که با زحمت دخترها را بزرگ کنی، هنر و مهربانی و لطافت و نجابت یادشان دهی و دست آخر تنها بمانی! خواهربزرگ ترمان که سال هاست رفته به شهری دور از تو، ته تغاری ات را هم که کم کم داری عروس می کنی به مقصد پایتخت. منم که اینجا هستم. ببخشید مادر جان شما دختر بزرگ کرده ای برای چه؟ برای که؟ برای اینکه حالا پیش تو نباشیم؟ خنده دار است، نه؟ مرا می بینی مادر؟ من کوچکم. تو را نمی فهمم. دلم مثل دلت دریا نیست. از اقبال بد سنگ هم نیست. کلوخ است! نم نم اشک خیسش می کند، سرد و گرم روزگار خشک! تو اما مثل گل مریمی، مثل شکوفه ی سیب، مثل کوه، مثل دریا، مثل جنگل، مثل آفتاب...

موهایم دلشان تنگ شده که تو شانه بزنی شان. آرام و با حوصله و بعد در حالی که می بافی شان برایم تعریف کنی که وقتی هم سن من بودی موهایت چه قدر بلند بوده. مادرم... مادرم... مادرم... همسفر کربلایم، همراه مسیر مسجد جامع سال های پیشم، رفیقم، انیسم، مهربانم این روزها خیلی به یاد توام و مدام با خودم فکر می کنم یعنی اگر روزی من هم بچه دار شدم می توانم مادری به خوبی تو باشم........؟

لیلی ...

گاهی اوقات، در برخی مقاطع زندگی، آدم عجیب احساس خوشبختی می کند. رضایت کامل از همه چیز، بودن انواع و اقسام نعمت ها، سلامتی، دلخوشی، مهربانی... من وقتی در این مقاطع قرار می گیرم، ته دلم، می ترسم. اندوهگین می شوم، احساس ناامنی می کنم که مبادا از دست بدهم این خوشی ها و نعمت ها را! و خاصیت دنیا همین است... گذرا بودن لذت ها....

زمانی در یکی از این مقاطع بودم، حدود یکی دو ماه بعد عروسی مان که اردیبهشت بود، هوا صاف و آفتابی، آسمان آبی، خوشحال و سلامت، با همسرم رفته بودیم تفریح. مکان بی نظیری پیدا کردیم و نشستیم. بستنی هایمان را خوردیم. گل گفتیم و شنیدیم. شوخی کردیم و خندیدیم. لحظاتی به سکوت گذشت، به نفس عمیق کشیدن، به استشمام هوای بهار. ناگهان ترسیدم! ته دلم خالی شد. یعنی روزی خواهد رسید که حسرت این لحظات را خواهم خورد؟ چرا همیشگی نیست این حال خوش؟! حس کردم برای تسکین اضطرابی که در دلم ایجاد شده بود باید این لحظات را به طریقی الهی کنم. به همسرم گفتم: «بیا دعای فرج بخوانیم» دعای فرج خواندیم و یاد امام زمان کردیم. دلم آرام شد.

دفعه ی بعد، در تفریح بعدی دوباره دعای فرج خواندیم و همین طور دفعات بعد... و الحمدلله تا امروز ادامه داشته. این چنین سنت حسنه ی خواندن دعای فرج در تفریحات و گردش های ما جاری شد.

 

 

 

*سنت های حسنه ی کوچولو را در جای جای زندگی مان جاری کنیم...


لیلی ...


چند سال قبل که در شهری دور از شهر خودم زندگی می کردیم، ساکن یک مجتمع پنجاه واحدی بودیم. به خاطر غریب بودن اکثر ساکنان، روابط همسایگی نسبتا گرم بود. همسایه ی طبقه بالای ما، خانمی بود به اسم منصوره. منصوره همیشه مرتب و تمیز بود، لبخند به لب داشت، بوی خوب می داد، لباس هاس ست و روسری های قشنگ می پوشید. خوب یادم هست توی اولین برخوردم با او، از او خوشم آمد. در اولین بارداری ام و بعد اتفاقی که برایم افتاد و بچه ام سقط شد، همسایه ها دسته دسته می آمدند به دیدارم. حرفهای معمولی می زدند. چطور شد که این طور شد؟ کدام بیمارستان رفتی؟ سردی نخور، استراحت کن.... یک روز منصوره آمد. با همان آراستگی و لبخند همیشگی. روسری یاسی رنگ حریر با گل های ریز فیروزه ای سرش کرده بود. نشست رو به رویم و گفت: «ما یه اصطلاحی داریم تو شهرمون، میگیم جای سوخته، سبزه... منتظر باش و ببین خدا چطور جای سوخته دلت رو سبز می کنه، دامنت رو سبز می کنه. یه فرشته کوچولو هدیه میده بهت...» حرف هایش مثل آب خنک و گوارایی بود بر آتش قلبم٬ انگار یک بغل شکوفه ی بهاری پاشیدند روی درختی خزان زده...

هشت، نه ماه بعد، در بارداری دومم، دوباره بد حال شدم. می رفت تا تجربه تلخ قبلی تکرار شود. زنگ زدم به دکترم. گفت: «نمی خواد بری بیمارستان. از جات تکون نخور. یه نفر رو بگو بیاد توی خونه آمپولت رو بزنه.» شب بود. شب سیزده بهمن. در کدام یک از این پنجاه خانه را بزنیم...؟؟ مستاصل شده بودیم‌. یادم افتاد به منصوره. تماس گرفتم. تزریقات بلد بود. دقایقی بعد آمد به خانه مان. روسری اش یادم نیست اما مطمئنم قشنگ بوده. همان طور با چادر نشست کنار رختخوابم. ساق دست گیپور دستش بود. با آرامش مخصوص خودش مواد را کشید داخل سرنگ و آمپولم را زد. با او درد دل کردم. با بغض بهش گفتم که چه قدر ناامیدم، چه قدر می ترسم، چه قدر خسته ام، چه قدر تنهایم... خندید و با لهجه ی شیرینش گفت: «ناامیدی از شیطونه دختر، ان شالله هیچ طورش نمیشه و سال بعد این موقع داره برات ونگ ونگ می کنه!» به حرفش خنده ام گرفت. خندیدم، بعد مدت ها، از دل سرد و ناامیدم، جوانه های امید رویید...

 

 

 

شب سیزده بهمن سال بعدش، در حالی که گلی خانم شش ماهه داشت ونگ ونگ می کرد، پیام دادم به منصوره و گفتم: «ممنون خاله منصوره ی مهربون که پارسال چنین شبی، به من و مامانم کمک کردی...»  حتما با لبخند پیامکم را خوانده در حالی که بوی خوب میداده و روسری قشنگی سرش بوده... حدود دو سال است منصوره را ندیده ام اما خیلی به یادش هستم. هرچه فکر می کنم یادم نمی آید در آن یکی دو سال همسایگی عصبانیت یا اخمی از او دیده باشم. وجودش سراسر لبخند بود و امید و گمان نیک به خدا. او آدم موثری بود. وجودش اثر بخش و امیدآور بود. منصوره را دوست دارم و منصوره ها را...


لیلی ...


همیشه برایم سؤال بود که داخل این برنج های نیم دانه و شویدهای خشک شده و گوشت های قلقلی شده، چه خاصیت جادویی ای نهفته است که سرماخوردگی زمخت و سمج را مهار می کند. چطور می شود که تمام دیفن هیدرامین ها و پنادرها جواب نمی دهند! حتی بخور بابونه ی مادر بزرگ چاره ساز نمی شود اما قیمه شوربای مامان این قدر دل چسب است و تمام گلودرد و بدن درد و سنگینی سر را فراری می دهد.

حالا که گلی خانم سرماخورده و بی حال و تب دار است، ایستاده ام کنار اجاق گاز و دارم درون قابلمه ای که برنج و شویدش در حال قل خوردن هستند، گوشت قلقلی می کنم و می اندازم و مدام چشمان نگرانم گلی خانمم را می پاید که دارد توی خواب ناله می کند. دعاهایم را زمزمه می کنم و از خدا می خواهم شفایش را در این غذا قرار دهد. دلم قرار ندارد از بی قراری جگر گوشه ام. دعا می کنم؛ مدام دعا می کنم و یاد مامان می افتم...

برنج و شوید و گوشت بی خاصیتت اند! چه روزها که کنار اجاق گاز برایمان دعا کردی مامان...

 


لیلی ...

مشتی نمونه ی خروار...

من طرف دار و عامل به طب اسلامی سنتی هستم، مادرشوهرم خیلی موافق نیست و طب مدرن را کارآمدتر می داند. من نمی خواهم بچه را زود از پوشک بگیرم چون حس می کنم هم آمادگی اش را ندارد و هم چند ماه دیرتر اتفاق خاصی نمی افتد، خواهرشوهرم بچه اش را زود از پوشک گرفته و معتقد است هرچه زودتر باید این کار انجام شود تا بچه راحت شود. ما عروسی هایی که بزن و بکوب و رقص دارد نمی رویم و خواهرشوهر کوچکم می گوید باید مثل بقیه بود و ساز مخالف نزد و نرفتن به این مجالس بی احترامی به صاحب مجلس است و بی ادبی ست. من عاشق نظمم. هرچیزی سر جای خودش باشد. همسرم هم موافق است اما در عمل جور دیگری ست یعنی انگار اصلا بلد نیست خیلی منظم باشد. بخشی از آن پختگی و تکامل که قرار است با زندگی مشترک به دست بیاید، در تعامل با همین اختلاف ها و تفاوت های ریز و درشت است. بعضی شان را باید شنید و نشنیده گرفت، بعضی شان را تغییر داد و بعضی را پذیرفت

آرامش از همین جا آغاز می شود...

 

لیلی ...

هرچه فکر می کنم و زندگی می کنم بیشتر به این نتیجه می رسم که برای رشد و برای اصلاح امور دنیا و آخرت باید نظم و برنامه ریزی داشت.  و من چه قدر برنامه ریزی کرده ام تا به حال.. برنامه ریزی درسی، مطالعاتی، برنامه ریزی برای حفظ قرآن، برای خانه داری، برای بچه داری... هزاران برنامه کوچک و بزرگ که نهایت تا یک ماه پای آن مانده ام! 

ایراد از برنامه ها بوده یا از من نمی دانم.  یحتمل از هر دو.  نکته اینجاست که باید بتوانم همان طور که خیلی ها توانستند.  خیلی از بزرگان. مثل امام خمینی.  گوشه هایی از برنامه ریزی و نظم شان را که می خوانم شگفت زده می شوم. 


دیروز نشستم و دوباره برنامه ریزی کردم و چسباندم روی یخچال. 

این بار می توانم... 

می توانم ان شالله... 

لیلی ...

هرچند دوری از اینجا و شما، دلتنگم کرده اما در عین حال خوشحالم‌. احساس خوبی دارم که توفیق اجباری شد، مدتی به خاطر از دست دادن گوشی خوب و با امکاناتم (!) از فضای مجازی فاصله بگیرم. از وبلاگ، از تلگرام، از اینستاگرام حتی از شکار لحظه های دخترک، از عکس و فیلم گرفتن های لحظه به لحظه.... این روزها از هدیه ها، تفریح ها و خاطره ها، شیرین کاری های دخترک، از عطر بهار، از تمام خوشی ها لذت واقعی می برم. نه هول عکس گرفتن دارم نه اضطراب از دست رفتن لحظه ای ناب، چون همه چیز را به قلبم می سپارم که جایش امن تر از حافظه ی گوشی ست!

حقیقت این است که مدرنیته برای کمک به بشر و سهل کردن امورش آمد اما الان چون پیچکی سمج و مزاحم بال های آسودگی و طراوت مان را بسته...



لیلی ...

پسرهای همسایه ی دیوار به دیوارمان، امروز عصر در حیاط شان توپ بازی می کردند. صدای به زمین خوردن توپ و شادی هایشان، برایم خوشایند و دل پذیر بود. چند باری هم توپ شان به حیاط ما افتاد و برای پس گرفتنش به جلوی در آمدند. تا اینکه  دخترک خوابید و من داشتم از لحظات خوابیدنش نهایت استفاده را می بردم، صدای بلند زنگمان به راه افتاد، آمده بودند برای چندمین بار توپشان را بگیرند. خودم را سریع به جلوی در رساندم و توپ را دادم و به تندی گفتم: دیگه نیفته این ورا! 

کی این قدر نامهربان شدم....




هر چند دقیقه یک بار می روم و حیاط را می گردم. مبادا دوباره توپ شان هوای خانه ما را کند و آنها از ترس من، قید بازی را بزنند... 

لیلی ...

8

امروز احتمالا یکی از روزهای به یادماندنی عمرم باشد...

امروز، هشتمین روز بهار. هشتم بودنش را متصل می کنم به امام هشتم و دلم را گره می زنم به محبت شان.

امام رضای رئوف و مهربانم می دانم که هوایم را داری. می دانم که امسال دعوتم می کنی.... :)


لیلی ...

6

اسفند ماه را دوست دارم، آن قدر که برایم با اردیبهشت برابری می کند. این روزهای پرشور، پر کار، روزهای آدم های منتظر برای رسیدن به واقعه ای عظیم! روزهای هدف داشتن و تلاش کردن... روزهای رصد کردن سبزه عید و کوفته پزون و تمیز کاری و دور ریختن شلوغ کن های خانه و زندگی. روزهای نزدیک شدن به پوشیدن لباس های اتو کشیده و کفش های براق، در امتداد روزهای ژولیدگی و گرد گرفتگی. این کاری که عید با آدم ها می کند را دوست دارم.... :)

لیلی ...