نسیمِ منزلِ لیلی

نسیمِ منزلِ لیلی

لیلی ام


یک عبد
یک همسر
و یک مادر




.

دخترک را با هزار زحمت و شبکه پویا و لیوان آب بالای سر و قصه های جور واجور خواباندم. پتو را کشیدم رویش و نفس راحتی کشیدم.  نزدیک ساعت سه است و هنوز نماز نخوانده ام. زیر لب برای مادرشوهرم دعا کردم که ناهار امروزمان را فرستاد وگرنه مثل دیشب گرسنه می ماندیم و مجبور بودیم با این گلوهای پر از درد فلافل بخوریم. گل دختر را می خوابانم کنار سجاده و اسباب بازی جدیدی به دستش می دهم. زود وضو می گیرم و برمی گردم. چه قدر نمازم دیر شده... گل دختر همکاری کرد و قد نماز ظهر و عصرم آرام آرام بود. انگار بفهمد نماز تمام شده دوباره غر زدن و صداهای پیش از گریه را از سر گرفت. کمی شیرش دادم و تسبیحات حضرت زهرا را در همان حال گفتم و به این فکر کردم که امشب حتما باید چیزی بپزم و زیر لب دعا کردم که کاش گل دختر هم بخوابد. خوابید. چند دقیقه بعد. لباس ها را ریختم داخل ماشین لباس شویی، شام را بار گذاشتم. کمی خانه را جمع و جور کردم. بچه ها یک در میان توی خواب سرفه می کنند. گلوی خودم درد می کند، گاهی هم پهلوهایم تیر می کشد. همگی با هم مریض شده ایم ولی زندگی جاریست... میان همین سرفه ها و تب ها و غذا نپختن ها... زندگی جاریست و من شکر گذار خداوندی هستم که با ابتلای ما به این بیماری ها یادم انداخت که روزهای قبلش رفته بودم روی دنده ی ناشکری. داشتم کم کم غر می زدم به خدا. حالا راضی ام. راضی به رضایش و شکرگذار نعمت های بی شمارش... 


لیلی بانو

نظرات  (۵)

خوبه
پاسخ:
چی خوبه؟! 
نمیدونم چرا  حتما یه نیشگون باید بهمون بگیره تا یادمون بیاد چقدر ناشکر نعمت هاشیم :(

پاسخ:
بله متاسفانه همین طوره :(

شما برای ما دعا کنید
۲۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۸:۴۷ صحبتِ جانانه
ان شاءالله عافیت کامل حاصل بشه بزودی
پاسخ:
خیلی ممنون عزیزم :)
خودمم همین جورم:(

شما نیز برای ما دعا کنید:)
پاسخ:
چشم :)
ان شالله خوب بشین. بخور گرم استفاده کن تو اتاقشون. هر شب تا صبح.
پاسخ:
ممنون لوسی می جان.


ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی