نسیمِ منزلِ لیلی

نسیمِ منزلِ لیلی

لیلی ام


یک عبد
یک همسر
و یک مادر




.

داشتم با دخترها بازی می کردم. وسط بازی دخترک پای خواهرش را گاز گرفت. آن قدر که جای دندان هایش در پوست لطیف گل دخترم فرو رفته بود و به شدت گریه می کرد. ناخودآگاه رفتم به سمت دخترک. دستم را بالا بردم و زدم روی بازویش... اول شوکه شد و با ترس نگاهم کرد، بعد انگار باورش نشود و فکر کند بازی ست خندید. بعد گریه کرد. نمی توانست هضم کند که چه شده. شاید چون تا الان این قدر جدی کتک نخورده بود. در چند ثانیه تلفیقی از خنده و اشک و تعجب در صورت نازش نقش بسته بود.

جگرم سوخت...

یاد روضه ی اسارت بچه های کوچک تو افتادم ارباب.....

آنها تا به حال کتک نخورده بودند...
لیلی بانو

نظرات  (۳)

۱۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۴۷ صحبتِ جانانه
آخ
خدای من...
مادرید حتما از دلش درآوردین خودتون
ان شاءالله که بختش آرام و بلند باشه
پاسخ:
بله، اون قدر دلم سوخت که خیلی زود از دلش در آوردم. 
منتهی فراموشم نمیشه چهره وحشت زده اش


کسی که تصمیم می گیره بچه هاش فاصله ی سنی کمی داشته باشن، باید چند برابر دیگر مادرها صبور باشه
شما چند تا بچه دارید؟ 
۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۴۴ صحبتِ جانانه
نظرم خصوصی بود ولی حواسم نبود
ممنون میشم برش داری خواهری


ممنون از دعای خیر ت
پاسخ:
چشم

:)
۱۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۱۸ صحبتِ جانانه
ممنونم:)
ان شاءالله که خدا گل دخترای شما و ما رو حفظ بفرماید
پاسخ:
 ان شالله 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی