* نسیــمِ منزلِ لیــــــلی *

* نسیــمِ منزلِ لیــــــلی *

*  نسیــمِ منزلِ لیــــــلی  *

سلام
لیلی ام

یک عبد
یک همسر
و یک مادر...







گاهی می نشینم و به گذشته ام فکر می کنم. به مسیر پر پیچ و خمی که پیموده ام...

کودکی ام را که کنار بگذارم و به معصومیت و سادگی هایش دست نزنم می رسم به نوجوانی. همان موقع که آرزوها در سرم بیداد می کرد. شاگرد اول بودم در تمامی مقاطع. هیچ کس حق نداشت نمره ای بالاتر از من بگیرد! همین شد که میان دوست و فامیل از همان موقع لقب دکتر و مهندس و فلان و فلان را می دادند به من. همان سنی که دبیرستانی بودم و توی تمام مسابقات علمی و هنری و ورزشی حرف اول را می زدم. همان موقع که حس می کردم تمام قله های جهان را گذاشته اند تا من فتحشان کنم و تمام اول ها منتظرند تا من به آنها برسم! آن موقع که شیمی را دوست داشتم و در آزمایشگاه مدرسه با پوشیدن روپوش سفید و در دست گرفتن لوله ی آزمایش و انداختن سدیم در آب خودم را یک شیمی دان بزرگ می دانستم. همان موقع بود که عشق ریاضی بودم. از نقاشی و طراحی لذت می بردم. زنگ ادبیات جان تازه می گرفتم. مسائل فیزیک را قورت می دادم. نوشتن انشا لذت بخش ترین تفریحم بود. همان موقع ها که "من" ام خیلی بزرگ شده بود.

 

مرا گذاشتند در چند راهی انتخاب رشته. توی دلم می مردم برای ادبیات. اما چه کسی می فهمید؟ افراد فامیل؟ دوست و آشنا؟ هم کلاسی ها؟ یا مشاور مدرسه؟! همه برای من ریاضی را می پسندیدند چون نمره یک ریاضی دبیرستان بودم. چون توی عرف عجیب و غریب جامعه، شاگرد اول ها اگر رشته ی ریاضی را انتخاب نمی کردند استعدادشان را حرام کرده بودند!! هیچ کس نمی فهمید که روح من وقتی خانم هنرجو دبیر ادبیات اول دبیرستان دارد لیلی و مجنون می خواند چه حالی می کند. خودم اما فهمیدم. ولی جرئت بیانش را نداشتم. جو سنگینی بر علیه خواسته ی دلم حاکم بود. نشد بایستم. نتوانستم مقاومت کنم. صبر کردم...

 

ریاضی خواندم. طبق عادت باز هم شاگرد اول می شدم اما دلم جای دیگری بود. دو سال تاب آوردم. پیش دانشگاهی که رفتم بریدم. از دیفرانسیل متنفر بودم. از فیزیک هم. از شیمی هم. هندسه را فقط کمی دوست داشتم. با وجود تنفر باز هم خواندم و بدتر از همه قوم  و خویشی بودند که منتظر بودند تا دوباره رتبه یکی از آن من شود!کنکور دادم. افتضاح. رتبه ام معمولی شد. انتخاب رشته کردم. بی هیچ اولویت خاصی. همه ی رشته ها را زدم. از مهندسی کامپیوتر و صنایع و معماری و .... تا ریاضی و فیزیک و شیمی... قرعه به فیزیک افتاد. در یک دانشگاه دولتی معمولی. حس خرد شدن داشتم. حس شکست. به روی خودم نیاوردم. و هنوز خیلی ها به آینده درخشان و علمی من امیدوار بودند! رفتم دانشگاه. یک ترم خواندم. حس کردم دارم خفه می شوم. دنیا برایم تنگ بود. رفتم به فکر انصراف. با چاشنی مشورت با خیلی ها. همه ترغیبم کردند به ماندن. راهی هم جز این نداشتم. با حرف و حدیث دوست و آشنا چه می کردم. صبر کردم...

 

ماندم و با تمام سختی تا آخرش را خواندم. وقتی آخرین امتحان را که معرفی به استاد بود و درس تئوری راکتورهای هسته ای بود را در اتاق دانشجویان ارشد دادم و استاد برگه را جلوی چشمانم امضا کرد و پانزده و نیم شدم و نمره ام را در فرم وارد کرد و امضا کرد و داد دستم پله های دانشکده را از طبقه سوم تا پایین دویدم. مثل کسی که دارد فرار می کند. مثل کسی که بعد از چند سال از زندان آزاد شده. از دانشکده که زدم بیرون هوای خنک بهمن ماه خورد توی صورتم. حس کردم که دیگر رها شدم. حالا می توانم بروم سراغ حفظ قرآنم. می توانم بی هیچ نگرانی بروم سراغ قفسه ی کتاب های دوست داشتنی و خوانده نشده ام. می توانم بروم لیلی و مجنون بخوانم و دفتر شعرم را کامل کنم... می توانم نفس بکشم... اما... من دیگر آن نبودم... صبر کردم...

 

هیچ چیز ساده نبود! از اول باید شروع می کردم. تغییر رشته. کدام رشته؟ ادبیات؟ فلسفه؟ علوم ارتباطات؟ علوم قرآن و حدیث؟ حوزه؟ این تغییر رشته را بقیه به چه حسابی می گذاشتند؟ عدم توانایی در ادامه دادن رشته خودم؟ برای خواندن خیلی هاشان باید بروم به شهر دیگری. دور از خانواده و توام با سختی های متفاوت. نکند توقف تحصیل اشتباه بزرگی باشد که وقتی فرصت ها رفت دلم را بسوزاند؟ با من های بزرگ اول دبیرستان که در وجودم بالا و پایین می پرند چه کنم؟ با نگاه های معنی دار برخی دوستان و آشنایان چه کنم که ازدواج یا دینم را مانعی برای رشد تعبیر می کنند.

 

خسته ام. خسته. من از زندگی چه می خواهم؟ مدرک و تحصیلات چه قدر ارزش دارد؟ کسب علم با دانشگاه رفتن چه قدر قرابت دارد؟ فهم و  آگاهی با داشتن تحصیلات دانشگاهی چه ارتباطی دارد؟ فرزندان من در آینده مرا یک مادر تحصیل کرده می خواهند یا یک مادر مهربان و باحوصله؟ جامعه من مذهبی را چطور می خواهد؟ استاد فرزند من در اینده همان هم کلاس ام می شود که با سه تا از پسرهای کلاس می نشست و روی چمن ها درس می خواند؟ من چند سال دیگر که ادامه تحصیل دادم و مدرک بالایی گرفتم آیا همین قدر صبر دارم برای تحمل ناآرامی های یک کودک؟ همین قدر عشق و شور دارم برای زندگی؟

 

فکر کردم. دیگر مشورت نکردم با مشاور و روحانی و استاد و دوست... خودم فکر کردم. دنیای دنی و آخرت جاودان را تصور کردم. تمام گذشته ام را مرور کردم. من به روحیات حساس و شکستنی ام فکر کردم. من زیر و بم عواطف درونی ام را خوب گشتم. من به تمام اتهام هایی که از دوست و آشنا خواهم شنید فکر کردم. من به خانه مان به اشعه طلایی خورشید که از لابه لای کرکره می افتد روی سجاده مخمل و معطر همسرم فکر کردم. من به اشکهای معصومانه ی کودکی تنها و غصه دار فکر کردم. من به مادرم زهرا سلام الله علیه و بوته یاس باغچه مان فکر کردم. . . و تصمیم گرفتم دیگر صبر نکنم تا روزگار با عمر دو روزه و فرصت اندکم هرچه می خواهد بکند...

 

 

 

* تصمیم گرفتم "زن" باشم. بانوی آرامش بخش خانه. بانویی که عظیم ترین رسالتش را همانی می داند که خدا برایش خواسته. هرچند برای خیلی ها عجیب باشد...

 


لیلی ...

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">