* نسیــمِ منزلِ لیــــــلی *

* نسیــمِ منزلِ لیــــــلی *

*  نسیــمِ منزلِ لیــــــلی  *

سلام
لیلی ام

یک عبد
یک همسر
و یک مادر...








چند سال قبل که در شهری دور از شهر خودم زندگی می کردیم، ساکن یک مجتمع پنجاه واحدی بودیم. به خاطر غریب بودن اکثر ساکنان، روابط همسایگی نسبتا گرم بود. همسایه ی طبقه بالای ما، خانمی بود به اسم منصوره. منصوره همیشه مرتب و تمیز بود، لبخند به لب داشت، بوی خوب می داد، لباس هاس ست و روسری های قشنگ می پوشید. خوب یادم هست توی اولین برخوردم با او، از او خوشم آمد. در اولین بارداری ام و بعد اتفاقی که برایم افتاد و بچه ام سقط شد، همسایه ها دسته دسته می آمدند به دیدارم. حرفهای معمولی می زدند. چطور شد که این طور شد؟ کدام بیمارستان رفتی؟ سردی نخور، استراحت کن.... یک روز منصوره آمد. با همان آراستگی و لبخند همیشگی. روسری یاسی رنگ حریر با گل های ریز فیروزه ای سرش کرده بود. نشست رو به رویم و گفت: «ما یه اصطلاحی داریم تو شهرمون، میگیم جای سوخته، سبزه... منتظر باش و ببین خدا چطور جای سوخته دلت رو سبز می کنه، دامنت رو سبز می کنه. یه فرشته کوچولو هدیه میده بهت...» حرف هایش مثل آب خنک و گوارایی بود بر آتش قلبم٬ انگار یک بغل شکوفه ی بهاری پاشیدند روی درختی خزان زده...

هشت، نه ماه بعد، در بارداری دومم، دوباره بد حال شدم. می رفت تا تجربه تلخ قبلی تکرار شود. زنگ زدم به دکترم. گفت: «نمی خواد بری بیمارستان. از جات تکون نخور. یه نفر رو بگو بیاد توی خونه آمپولت رو بزنه.» شب بود. شب سیزده بهمن. در کدام یک از این پنجاه خانه را بزنیم...؟؟ مستاصل شده بودیم‌. یادم افتاد به منصوره. تماس گرفتم. تزریقات بلد بود. دقایقی بعد آمد به خانه مان. روسری اش یادم نیست اما مطمئنم قشنگ بوده. همان طور با چادر نشست کنار رختخوابم. ساق دست گیپور دستش بود. با آرامش مخصوص خودش مواد را کشید داخل سرنگ و آمپولم را زد. با او درد دل کردم. با بغض بهش گفتم که چه قدر ناامیدم، چه قدر می ترسم، چه قدر خسته ام، چه قدر تنهایم... خندید و با لهجه ی شیرینش گفت: «ناامیدی از شیطونه دختر، ان شالله هیچ طورش نمیشه و سال بعد این موقع داره برات ونگ ونگ می کنه!» به حرفش خنده ام گرفت. خندیدم، بعد مدت ها، از دل سرد و ناامیدم، جوانه های امید رویید...

 

 

 

شب سیزده بهمن سال بعدش، در حالی که گلی خانم شش ماهه داشت ونگ ونگ می کرد، پیام دادم به منصوره و گفتم: «ممنون خاله منصوره ی مهربون که پارسال چنین شبی، به من و مامانم کمک کردی...»  حتما با لبخند پیامکم را خوانده در حالی که بوی خوب میداده و روسری قشنگی سرش بوده... حدود دو سال است منصوره را ندیده ام اما خیلی به یادش هستم. هرچه فکر می کنم یادم نمی آید در آن یکی دو سال همسایگی عصبانیت یا اخمی از او دیده باشم. وجودش سراسر لبخند بود و امید و گمان نیک به خدا. او آدم موثری بود. وجودش اثر بخش و امیدآور بود. منصوره را دوست دارم و منصوره ها را...


لیلی ...

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">