* نسیــمِ منزلِ لیــــــلی *

* نسیــمِ منزلِ لیــــــلی *

پسرهای همسایه ی دیوار به دیوارمان، امروز عصر در حیاط شان توپ بازی می کردند. صدای به زمین خوردن توپ و شادی هایشان، برایم خوشایند و دل پذیر بود. چند باری هم توپ شان به حیاط ما افتاد و برای پس گرفتنش به جلوی در آمدند. تا اینکه  دخترک خوابید و من داشتم از لحظات خوابیدنش نهایت استفاده را می بردم، صدای بلند زنگمان به راه افتاد، آمده بودند برای چندمین بار توپشان را بگیرند. خودم را سریع به جلوی در رساندم و توپ را دادم و به تندی گفتم: دیگه نیفته این ورا! 

کی این قدر نامهربان شدم....




هر چند دقیقه یک بار می روم و حیاط را می گردم. مبادا دوباره توپ شان هوای خانه ما را کند و آنها از ترس من، قید بازی را بزنند... 

لیلی ...

نظرات (۶)

نامهربان نشدی! محبت مادرانه ات به محبت همسایگانه ات چربید! مثل همه ی ما! :)
پاسخ:
:)

۱۲ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۲۸ 🍁 غزاله زند
مادرانه‌‌های مادرها :)  
اگه نامهربان بودید ،حیاط رو به دنباله توپ نمیگشتین تا نکنه بچه‌ها توپشون بیفته توی حیاط و نتونن بازی کنن :) 
خیلی هم مهـربـان 😊 
پاسخ:
کمی بعد از نامهربونیم پشیمون شدم و سعی کردم جبران کنم!
:)
۱۲ فروردين ۹۶ ، ۰۹:۵۵ علیـ ــر ضــا
Mehr mem (madari
عزیزم :)
دیگه بچه همسایه هاتون لوس شده بودن وگرنه شما مهربون تر از استاندارد های جهانی هم باهاشون برخورد کردی :)
پاسخ:
:))
همه ما روزهایی داریم که خودمان نیستیم
که لیلی نیستیم
گاهی تلخ می شویم
گاهی بی حوصله
گاهی غر غررو...
پاسخ:
وای از آن روز ها :(


دعام کن رفیق...
۱۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۴۴ katrinahyle.wordpress.com
Thanks for finally writing about > کی این قدر نامهربان شدم؟!
:: * نسیــمِ منزلِ لیــــــلی *

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">