نسیمِ منزلِ لیلی

نسیمِ منزلِ لیلی

لیلی ام


یک عبد
یک همسر
و یک مادر




.

سلام، سلام چهره ی مهربان و دوست داشتنی ام. سلام چین هایی که کم کم دارند روی صورت نازت خودنمایی می کنند. دلم برایت تنگ است. دل تنگی حس مانوس من است وقتی یاد خانه ی پدری می کنم. من و تو خیلی با هم رفیق بودیم. خیلی به هم شبیه بودیم. خودت می گفتی به تو کشیده ام. می گفتی احساساتی تر از بقیه ی دخترهایت هستم. اینجا همه چیز خوب است. مبادا دلت را برای غصه ای از من بیازاری. خوب کدبانویی شده ام! دست پرورده ی خودت. آشپزی ام خوب است؛ یعنی بد نیست البته از شما چه پنهان فسنجان دیشبم کمی ته مزه اش تلخ می زد. به گمانم از گردوهایش باشد. و هنوز که هنوز است نفهمیده ام برای دو نفر آدم چه قدر ماکارونی باید پخت که زیاد نشود! با تمام اینها آشپزی ام خوب است. همسرم دوست دارد. می خورد و لبخند می زند و می گوید خوب پخته ای خانوم. مهربان است. همان طور که تو برایم دعا کردی، که چون دل نازکی و زود رنج خدا کند که همسفرت مهربان باشد و مواظب دل نازکت. هست مادر ، هست. من اما تو را کم دارم...

باورت می شود یاد گرفته ام این همه از تو دور باشم! منی که اگر صبح تا عصری را در دانشگاه سپری می کردم وقتی می آمدم تنگ در آغوشت می فشردم که "وای چه قدر دلم تنگ شده بود". یادت هست مادرم غصه می خوردی که این همه درس و حساب و کتاب و فعالیت یک طرف، دختر باید هنر داشته باشد! و من در خانه ی پدری هیچ کلاس هنری را تجربه نکردم! حالا اما هنرمند شده ام. توی همین مدت کوتاه. بعضیش را با کلاس رفتن و باقی را خودم. خود خودم. می جوشد از درونم و روی سرانگشتانم خلق می شود؛ انگار از وقتی دنیا آمدم بلد بودمشان! هفته ی پیش برای خودم یک مانتوی آبی رنگ دوختم. پریروز هم رفتم پاساژ آزادی کاموای سبز خریدم تا برای شوهرم شال گردن ببافم. با گل های رز خشک شده و قاب های فیروزه ای کاشی مانند خانه ام را تزئین می کنم، گاهی هم با مهره های نقره ای تراشه چیزی می بافم.

آه مادرم. حس غریبی دارم. آغوش تو را کم دارم. دلم هوای تو و هنرهایت را کرده. دلم هوای آشپزخانه و انبار خانه را کرده! عطر ترشی هایت، طعم مرباهایت، هنرمندانه و تمیز گوجه خشک کردن، انگور بند کردن، برگ هلو و زرد آلو خشکاندن، قالی نقش ترنج بافتن، کوفته تبریزی پختن، حسن یوسف قلمه زدن، نان ولایتی پختن.... آه عطر گندم زارهای طلایی میان دستان تو جان می گرفت روح خانه. چه قدر حواسم نبود به این همه هنرت... و به هنرهای دیگر و بزرگ ترت، به صبر و بزرگواری که با زحمت دخترها را بزرگ کنی، هنر و مهربانی و لطافت و نجابت یادشان دهی و دست آخر تنها بمانی! خواهربزرگ ترمان که سال هاست رفته به شهری دور از تو، ته تغاری ات را هم که کم کم داری عروس می کنی به مقصد پایتخت. منم که اینجا هستم. ببخشید مادر جان شما دختر بزرگ کرده ای برای چه؟ برای که؟ برای اینکه حالا پیش تو نباشیم؟ خنده دار است، نه؟ مرا می بینی مادر؟ من کوچکم. تو را نمی فهمم. دلم مثل دلت دریا نیست. از اقبال بد سنگ هم نیست. کلوخ است! نم نم اشک خیسش می کند، سرد و گرم روزگار خشک! تو اما مثل گل مریمی، مثل شکوفه ی سیب، مثل کوه، مثل دریا، مثل جنگل، مثل آفتاب...

موهایم دلشان تنگ شده که تو شانه بزنی شان. آرام و با حوصله و بعد در حالی که می بافی شان برایم تعریف کنی که وقتی هم سن من بودی موهایت چه قدر بلند بوده. مادرم... مادرم... مادرم... همسفر کربلایم، همراه مسیر مسجد جامع سال های پیشم، رفیقم، انیسم، مهربانم این روزها خیلی به یاد توام و مدام با خودم فکر می کنم یعنی اگر روزی من هم بچه دار شدم می توانم مادری به خوبی تو باشم........؟

لیلی بانو

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی